X
تبلیغات
نکهت عشق خدا

نکهت عشق خدا

نکهت عشق خدا

[

آهنــگ عشــق

 

بدون دلبر این دلــــرا نمی خواهــــــم نمی خواهـــــــم

تن بی جان و بسمل را نمی خواهـــــــم نمی خواهـــــم

به افسون نگاه دلربایت بی دلــــــــــــــم جــــــتانـــــا!

به قربانت دلم، دلرا نمی خواهـــــــــم نمی خواهــــــم

الا یار قشنگ و شـــــــــوخ و بی پــــــروا و فتانــــــه!

بکس روبند و، حائل را نمی خواهم نمی خواهـــــــــم

نمی دانم چرا کردی صدایم، وانگه رم کــــــــــــردی

رم زیبای مایل را نمی خواهــــــــم نمی خواهـــــــــم

من حیران حسنت، ای سرا پـــــــا عشـــق و آه مـــــن

به جز دست حمایل را نمی خواهــــم نمی خواهــــــم

بیا با خنجر مــــــژگان عشــــــق داغ عـــــاشق کــش

که غیر از این شمایل را نمی خواهـم نمی خواهـــــــم

دلم در انتظار یک نگاه چشــــــــــم جــــادویــــــت

جواب رد سائل را نمی خواهــــــــم نمی خواهــــــم

 

الا ای فکر و ذکر هاشمی غرق یـــــــــــم عشقــــت

به موجت کش، که ساحل را نمی خواهم نمی خواهم

 

 

بهــار جـــذبه و عشــق

 

با قـــــامت جان آمـــــده ام بهــــر تمــــاشا

مخمــــــــور تو ام ساقـــــی فروردین زیبـــا

من عاشــق سلطان بهـــــــاران جهانـــــــــم

پــــــــروانۀ آن نـــــــــور دل مهوشیـــــانم

محوم ز تماشای بهــــار و گُل صــــد رنگ

با نالۀ بلبــــــــل که کشــــد از دلکی تنـگ

بس طوف که می کرد به اطراف دوصد گُل

با جذبه عشـــــق آن دل پُر سوزک بلبـــــل

من غرق تمـــاشای نه گل، بلــــکه گل آرا!

بودم ز تجــــلای لقـــای تو چــو مـــوسـی

ای یار وفــــــــــادار قشنگ دل تنـگــــــم

آتشـــکدۀ عشـــــق تویی ربّ قشنگــــــــم

خاکستر آن عشق مقــدس چو مسیحــــــــا!

خواهــــــــان شــــده جانم الا لیلی یکتـــــا

محــــراب دل اشک فشان همــــه عشــــاق

ای لیلی جانـــم به خــــدا در همه آفــــاق

بی وهم و گمان و شک و ریب و ظن و شُبه

بــــودی تـــــــو الا یا وفـــــادار همیشــــه

کلک هنــــــر آرای تو در خیمۀ زلفــــــان

نقشی بنموده رخی بس دلکش و خنـــــدان

از سنبـل چون گُل چه بگویــــم به تو ای یار

یـا ابرو و چشمــــان و لب شهـــد شــکر بار

تو رب بهــــــــار و گل و گلــــزار دمن ها

شبنـــم بـــه رخ گـل تـو زدی رب چمنـها

 

قـامت کش ســــــرو سهـــــی باغ تویی تو

کوکـــــوی نشسته به ســــرش داغ تویی تو

کلک صفتــــت رایحـــــه آرای بهـــــاران

کان نکهت عشــــاق ز جانان شده افشــــان

من عاشــــق کلک هنــــرستان شمـــــــایم

مجــــذوب تجلی فــــــراوان شمــــــــایم

ای خالــــــق فصــــل طرب و عیش بهاران

از فطـــــرت در خواب و خزان گونۀ انسان

در حیــــرت و تــــــرسم که ماند ز شگوفـه

آن نخــــــل سمائی بشـــــــــر طور همیشه

خواهان بهــــــار دل و یا فطـــــــرت انسان

گــــردیده دل " هاشمی " ای رب بهــاران

کان رایحــــــــه عطـــر بهـــــــارانۀ فطـرت

غـــــم ها بزداید ز بشـــــــر با فــر حکمت

 

خـــدا خـــدا تو بگــو

 

خدا خدا تو بگـــو بـــــا که آه و نالـــه کنـم

اگر نظر نکنی بر دلم چــــــه چـــاره کنــــم

الا تو عشق من و جذبه هـــــــای سوز سحــر

ز غمزه های تو، اشکم روان چو ژاله کنـــــم

الال طبیب و حبیب و شفیـــق و مــولایـــــم

اگر روی ز دلم، قلب را دو پـــــاره کنـــــم

تبســــم لــــــب یاقــــوت عشــق بارانــــت

دلم شکار نموده، چــــــرا بهـــانـــه کنــــم

خوشم خوشم به تو لیلی و عشق سوزانــــــم

ز دل مرو که هــــــر لحظه ات نظاره کنـــم

ولی ولی ز تو یک خواهش دیگـــــــر دارم

اگر قبول کنی، اخگرم شـــــــــراره کنــــم

بزن به قلب و جگر تیرهـــــــای مژگانــــت

که تا ز عشق تو دلرا میـــــــان شعله کنــــم

بر برگهــای لــــب دل ببوسمت مــــــژگان

پس آنگه جان دهم و عشق خود فسانه کنـم

 

الال حقیق حـــور و پــری و مـــه رویــــان

دعای هاشمی را بر درت حوالــــــه کنــــم

 

      جامعه و ملت سازی نمونه و ممتاز!

 

 

        جامعۀ انسانی اسوه و پیشتاز بدون رهبری نمونه و ممتاز ممکن و میسر نمی گردد؛ پس برای ساختن چنین جامعۀ میمون و مبارک قائد و جلودار آزاد و زبده، زندان ضمیر را شکسته، عالم نهاد را فتح کرده، فلاحت روحی را حظِّ عقلی برده، سیمای فطرت را تماشا نموده و میکانیزم جوهری ظلمانی و نورانی وجود انسان را شناخته، می خواهد.

        یقیناً فرهیختگان جامعۀ انسانی در هر کجای جهان می دانند انسانهای به مقام انسانیت رسیده در بین جامعۀ بشری انگشت شمار اند، چه رسد به اینکه افراد کثیری از انسانها که قله های کوه فطرت را فتح کرده باشند در دنیای بشریت کنونی و مخصوصاً در تحت حاکمیت رؤسای غافل از خویشتن خویش، بطور دسته جمعی انتظار داشته باشیم.

از این مبحث و مقال این انگیزه ایجاد می گردد که چرا آنچنان انسانها کم و نادر اند؟ و علت کمی آن ها در چیست؟

        توجه توجه! انسانیت انسانها از بدو تولد در عالم نهادشان در زندان ملوث نفس محبوس می باشد؛ یعنی اینکه بنی نوع بشر هنگامی که به دنیا می آیند و از مادر زاده می گردند با سلطۀ روح حیوانی و قوه های شهوت، غضب ویا حرص و منیت مجهز هستند. بنابر آن علت، از اوجب واجبات و اشد ضرورت ها برای اصلاح افراد جامعه و ظهور جواهر فضیلت های انسانی این است که جو و فضای ملت و کشور باید از نَفَس قائد ویا امیري که به روح مسیحايی ویا حاکمیت فطرت الهی خودش رسیده است، نکهت افشان و صفا باران باشد.

        بلی، از نظر انسان شناسان صاحب دل که به معرفت نفس شان نایل گردیده اند و نیز به حکم وجدان و فرمان عقل، جلودار و رئیس جامعه بشری اند نبايد هرگز غیر از فرد به تولد مجدد رسیده، از زندان نفسش برآمده، از معراجهای روحی برخوردار گردیده، از بهار قلب و جانش فرحناک شده و بالآخره از انوار عقل قدسی روشنی یافته، انتصاب ویا انتخاب گردد.

علت این که انسانهای به مقام انسانیت رسیده در بین ملت ها کم و اندک اند، دقیقاً بی توجهی انسانها به ظرافت بینی های فوق می باشد. هدف از نوشتن این مقال تحت عنوان جامعه و ملت سازی نمونه و ممتاز،  درد شدید و طاقت فرسایی است که عالم ضمیر و نهادم را - برای اینکه چراانسانهاخویشتن خویش را که کلید گنج استغنا در آن است فراموش کرده اند- می آزارد.

        همنوعان عزیزم مخصوصاً افراد ملت حیران و گرفتارم! بنی نوع بشر بدون دست یافتن به آن کلید گنج استغنا، در هرکجای این دنیا که باشند فقیر و غمبار و بردۀ اهریمن مکار هستند. مسلماً انسانها نظر به استعدادهای شان رشدو پرورش لازم را می يابند و هرکدام برخوردار از منصب و مقام ها، فن و هنرها، علم و دانشها، ثروت و سرمایه ها، صنعت و کارخانه ها و زراعت و باغداری ها می گردند، اما به کلید گنج استغنا دست پیدا نمی کنند. جامعه نمونه و ممتاز آن جامعه ای است که به کلید گنج استغنا دست پیدا کرده است.

        توجه توجه: تمام ذرات کائنات، همۀ اصناف موجودات، جنود سماوات، نظم دقیق گردش افلاک و ایجاد جهان و گسترش این خوان غرق نعمات برای این منظور وظیفۀ شان را حفظ و اجرا می کنند تا جهاندار یگانه و ناظم عالیه، کلید گنج استغنا را که فلاحت روح قدسی است به انسانها که فقیران زمین، حقیران لئیم، عاصیان شیطان در کمین، امانت برداران سرِّ عظیم و حاملان روح رب العالمین اند از طریق کسب نور معرفت  که حاصل بندگی مخلصانه است لطف و عنایت فرماید. فلسفۀ ظهور انبیاء و ضرورت ایجاد فضای معنوی برای جامعه ي بشری جهت بدست آوردن همان کلید گنج استغنا می باشد.

بنأ ً، بنی نوع بشر تا به ظهور و دریافت آن گنج موفق نمی گردند از فقر و نکبت ها، جهل و تاریکی ها، نفاق و خشونت ها، حرص و شهوت ها و اندوه نهاد و عصبانیت ها خلاصی پیدا نمی کنند.

        دقت، دقت: جامعه بشری اگر ندانند که کسب نور معرفت خداوند جهان ارزشمندتر از هر ثروت و سرمایه، مهر آفرین تر از هر مادر، نیرو دهنده تر از هر امکان، اطمینان بخش تر از هر حامی و پرنشاط تر از هر سُرور می باشد؛ به مانند این خواهد بود که آنچنان جامعه و ملتي از قلب آسمان سقوط نموده و در کام مرگ حتمی بلعیده و نابود گردیده است. بنابر این جامعۀ مبارک و میمون جامعه یی است که رئیس دولت آن دارای نور معرفت خدای جهان باشد، چراکه آن نور معرفت از افراط و تفریط ها، شتاب و کسالت ها، فحشا و منکرها – قلب، اندیشه، عقل و بینش انسان ها را بر حذر داشته در جادۀ نور افشان آزادی و عدالت، روشن شده گانش را هدایت می کند. یقیناً تمام فضيلت های روحی، خصلت های فطری و اخلاق و شرافت های عقلی بشر نیز در فضایی ظهور و رشد می کنند که در آن فضا، قائد و جلودار انسانها حکیم و حاکم حکمت فشان باشد.

        جامعه و ملت سازی نمونه و ممتاز بطور قطع تنها از عهدۀ حاکم حکیم بر می آید و بس. چراکه حاکم حکیم آن نور و نیرویی است که قوه های ظلمانی جهان کبیر یعنی جیش و جنود خبیثه و ملعونه عالم ضمیرش را فتح نموده است و از طریق آن فتح نادر دقیقاً عالم نهاد بشر و قوت های مختلف ظلمانی و نورانی، زمینی و آسمانی و روحی و نفسانی آنرا می شناسد. بناءً واضح است که عالم بشریت به اینچنین حاکم حکیم که عارف به میکانیزم وجودی انسانها و همچنین عارف به خالق و آفریدگار آن میکانیزم می باشد، ضرورت مبرم دارند.

اگر ملت ها غیر از حاکم حکیم، جلودار و قائد دیگر میخواهند، این را بدانند که از کشف کلید گنج استغنا محروم می مانند. روی همین غفلت ها است که در سطح کرۀ زمین و قاره های جهان در میان کشورها حاکمِ حکیم و عارف رب العالمین نادر و کمیاب است و دقیقاً تمام خشونت های جهانی، نا موزونی های اقتصادی، فقرهای دسته جمعی، اختلافات ایدئولوژیکی، آلودگی های وجدانی و جنایت های وحشتناک و تکان دهنده و معمّايی را ناشی از همان غفلت جبران ناپذیر انسانها بدانید.

من هرگز نمی گویم که از ظهور استعدادها، بالفعل نمودن قوۀ نبوغ ها، پرورش اندیشه و خردها که باعث تسخیر قوه های طبیعی، کشف معادن زمینی و استخراج مخازن قلب دریا و کوه و صحراها می گردد غفلت روا دارید؛ و لیکن می گویم که با برخوردار گردیدن از آن قــوه های نعمت افشان طبیعی، جامعه انسانی و نسل بشر تا به آن کلید گنج استغنا دست پیدا نکنند دارای روح انسانی و مقام انسانیت نمی گردند. همه می دانید که انسان موجودی است دو بُعدی که یک بعد آن اگر بحال خودش گذاشته شود دنی تر از هر دنی می گردد و اگر تربیت و هدایت شود عالی تر از هر عالی ببار می نشیند. پس واضح و آشکاراست که از اشد ضرورت ها برای جامعه ي بشری ایجاد و برقراری حکومت حاکم حکیم و عارف رب العالمین می باشد. جدی تر باید گفت که بطور قطع، انسانی که آن کلید گنج استغنا را به دست نیاورده حق حکومت کردن بالای انسانها را ندارد؛ اگر چنانچه این گستاخی را روا میدارد ناخودآگاه مورد خشم جهان آفرین و خالق خودش قرار می گیرد. و آن خشم خدا این است که آنچنان امیر گستاخ را در دست قوه های شهوت و خشونت که لشکرهای فعال خدا در عالم ضمیر بشر است اسیر نموده از بزرگترین سعادت که یافتن همان کلید گنج استغنا است محروم می گرداند.

        ای انسانهای قرن بیست و یکم عیسوی!

بطور جد باید بگویم که نسل بشر برای اینکه مورد عفو و بخشش خالق شان قرار بگیرند آفریده شده اند! و بدون یافتن و برخورداري از نور آن عفو و عنایت های الهی، آنها ذلیل ترین و مسئول ترین پدیده های جهان می گردند؛ پس وظیفۀ اصلی انسانها رسانیدن دلهای  شان به عفو و رحمت خداوندی میباشد و بس.

انسانها در هر کجای این جهان که هستند دارای هر قوم و ملیت، لسان و مدنیت، دین و مذهب، ذوق و مشرب، پوست و رنگ صورت، تحصیلات علمی و مدرک، جایگاه اجتماعی و قدرت، برخوردار از هر گونه امکانات و ثروت، هنر نمایی و صنعت، باغداری ها و زراعت و ریاست های عالی تا مقام والای صدارت که باشند، از منظر روح لاهوتی و عقل قدسی، بدون بدست آوردن آن کلید گنج استغنا تمام آنها فقیران کور، حقیران در تنور، عاصیان رب غفور، حباب هایی در بحور، زندانیانی منفور، جفاکارانی در حضور، مغروران مزدور، سلیمانان افتاده در زیر پاهای مور و دشمنان خدا و انبیای مغفور هستند.

        بلی، سرنوشت انسانها نظر به انتخاب شان در دستهای جان و ارادۀ خود آنها رقم می خورد ولی بزرگترین خیانت را برای انسانها جلوداران و ر‍‍‍‍‍ؤسای آنها می کنند که قلم سرنوشت را با حکومت های تاریک و غافلانه، ناخودآگاه در دستان نفس و شهوت ها و هوا و هوس های افراد تحت حکومت شان می دهند تا آن قلم های کردار زشت، سرنوشت زشت را برای آنها بنویسند و رقم زنند.

 

        فریاد وجدان، فریاد وجدان: ای امیران جهان و بالاخص رؤسا و جلوداران کشور عزیز خودم!

لباس رهبری انسان ها را (که حاملان روح خدايند) اگر شما برخوردار از کشف آن کلید گنج استغنا نگردیده اید از تن بدر آرید وگرنه بازی با خدا و ارواح مطهر انبیأ شما را مورد خشم و غضب خود قرار می دهد. تا به کی شما که راجع به جوهر قوت های ظلمانی و نورانی عالم ضمیر انسانها هيچ گونه تحقیق و تعهد، مطالعه و تعمق، انوار حکمت و تشهد و عشق عالی و نور تعبد ندارید خودتان را پیشوا و هادی امانت برداران خدا که انسانها اند قرار مي دهيد؟ آیا می دانید که وظیفه شما از منظر مبارک انبیای خدا چیست؟ شما در کرسی خلیفه های خدا که در راه کشف و استخراج گنج استغنا از معادن کوه دلهای شان سر و زر و جان و هستی خویش را با عشق و یقین کامل دادند تکیه زده اید، آیا مسئولیت خودتان را دانسته اید؟ یا با خدا و ارواح مطهر آنها بازی می کنید؟

تا هنگامی که شما غافلان از خویشتن خویش ناخودآگاه با خدای جان و جهان بازی می کنید، جامعه بشری از رحمت های خدا محروم مانده، هرگز چهرۀ ملکوتی خودشان را که تمام حوریان و نوریان ارض و سما عاشق آن سیمای ملکوتی بشر اند نمي بينند. دقیقاً، این چنین محرومیت همان کوتاهي دست انسانها از رسیدن به آن کلید گنج استغنا است.

        در ختم این مقال باید بگویم که رسیدن دست بشر به آن کلید گنج استغنا ابتداء نور شکر و سپاسگزاری عاقلانه می خواهد و سپس همت بلند، تفکرهای عمیق و دردمندانه، جاذبه های دعا و زمزمه های عاشقانه لازم دارد تا از طریق آن عناصر مضطریت، مشعل اخلاص از کوه طور قلب، تابان و نور افشان گردد و دقیقاً جذبه های آن نور طور قلب است که باعث تسخیر قوه های ظلمانی عالم ضمیر می گردد و فعالیت های جنود ضمیر را در جهت خدمتگزاری روح خدا که امیر و سلطان این چنین ضمیر گردیده است فرمان می دهد. با این تحول عالم ضمیر، دست های جان مصفا آن کلید گنج استغنا را که شعاع مقدس فلاحت روح قدسی است در دست های قلب خدمتگزار روح خدا می گذارد و با تصاحب آن کلید گنج استغنا است که هر از چند گاهی فرزندی از فرزندان حضرت آدم که در زمین هبوط کرده بود، چه از آقایان ویا خانم ها همچون پدر شان مفلح و آزاد گردیده دوباره به قرب جانان عروج میکنند. "انا لله و انا اليه راجعون"  (قرآن كريم). 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:52  توسط هاشمی   | 

سوال و جواب های دولت و ملت و یابابا و فرزندان

رشـدعقــل و جــــان 

هاشمــــی زیــن ناسپاســــی بـشـــــــر

عفــــو می خواهــــــد زرب مهربــان  

کـــــوخ طبیعت   

در سطـح این زمین و تمام زمانــــــــه ها

زین نسخه هاشمی به خــــدا در سلامتیـم 

سلیمان فضیلت  

توجــه کن توجــه ! اهــل تحقیـــــق

به شــــعر هاشـــمی و تاج و تختـت 

آفــــات فضـــل  

نمـــــوده هاشمی بی پــرده اظهار

بن و بیــــــخ فســــاد آن جماعــت  

عیــــد قــــربـــــان

هاشمی بـا نــور قربـانی نفـــــــس

خاتــــم بخـــت سلـیمانی شویــــــد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:39  توسط هاشمی   | 

مأوای فوران نور حکمت !

مأوای رهنمای تصامیم ،گزینش ها و رأی و نظریات ، برای فرد فرد همنوعانم جهت زندگانی مرفه و موفق شان

·     رهنما در جادۀ نجات و عزتمندی .

·     رهنما در جادۀ مراد و سعادت یابی .

·     رهنما و مشاور شما جهت تالیف قلوب و مؤانست در رابطه های خانوادگی .

·     رهنما و مشورت دهندۀ شما جهت انتخاب همسر ایده آل .

·     رهنما جهت رابطه های مثبت و موفق اجتماعی .

·     رهنمای دولتمردان جهت رسیدن شان به عظمت و عزتهای درخشان و جاویدان .

·     رهنمای مسئولین ادارۀ رفع و دفع فساد ادارات جهت پیروزی آنها در این امر بنیادی و خطیر .

·     رهنما جوانان جهت رسیدن آنها به گنج پنهان و اخلاق آرامش بخش و شاد روان .

·     رهنما و مشاور هر یک از افراد کشور ، اعم از خواهران و برادران جهت برخورداری از نتیجۀ مثبت در امورات مشورتی آنها .

·     رهنما در امورات مشورتی شما در ابعاد همه جانبۀ اجتماعی ، خانوادگی ، فردی و فقر زدایی .

·     رهنمای میان سالان و مُسن شده گان اعم از پدران و مادران جهت اعتماد به نفس و آرامش روح و روان و فرحمندی قلب و جان آنها .

·     رهنما در جهت فعالیت های اجتماعی افراد ملت بر مبنای ارادۀ مشید که با نور و نیروی آن اراده میشود جَو و فضای کشور سالم ، ملت و دولت متحد و قائم ، ادب و فرهنگ مهر افشان و جازم و استقرار شاهین عدالت اجتماعی و دائم داشته باشیم .

·             راز دار حقیقت دلها ، عارف آن یگانه بی همتا و مصلح صلح آگاه عالم کبیر ضمیر انسانها سید محمّد هاشم "هاشمی" .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:35  توسط هاشمی   | 

نکته ها

1.  عید قربان ، جشن ستاره های آزادی بشر در اطراف سلطنت قمر عقل مظفر است .

2.  عید قربان ، بزم جیش و جنود وجود انسان در اطراف روح اعظم ، سلطان مکرم و ظهور سلطنت بابای آدم ازعالم کبیر ضمیر انسان است.

3.  عید قربان جشن نور فرقان است که از دهانۀ کوه دل ، نفخۀ الهی را همچون صور اسرافیل فوران بخشیده و با ناقور نغمه بارانش که نکهت فرحزای رستاخیز را به مشام جانها می افشاند به افراد جامعه تولد مجدد که حیات روحانی است میبخشد .

4.  عید قربان ، بزم نوریان وحدت ، جشن حوریان معرفت و سور ملکوتیان بشارت در اطراف روح لاهوتی ، عقل جبروتی و روان ملکوتی انسانیکه از جزبه های عالم ناسوتی آزاد گردیده است میباشد .

5.  عید قربان معنای قربانی نفس ، عصارۀ فنای روح حیوانی و جوهرۀ کشف سفر هبوط و صعود ، سقوط و عروج و پرواز روح قدسی انسان از اسفل السافلین تا اعلی علین میباشد .

6.  عید قربان ، بشارت و یا اعلان کارت دعوت آزادی قلب انسان از زندان ظلمت و برده گی ، جهل و تاریکی و سلطۀ کثرت و سوزندگی میباشد .

7.  عید قربان ، اعلان آزادی دل از جهنم نفس و وارد شدن آن به بهشت روح قدسی است که بدون این تحوّل و عید ، هرگز جامعۀ بشری به عدالت اجتماعی مهر پرور ، احسان و ایثارگری عدالت گستر ، قسط و مساوات ضعیف پرور و خدمتگذاری بری از اغراض نفس حیله گر نمیرسند .

8.  معنای عید قربان ، قربان نمودن دیو نادانی ، اژدهای منیت ، عفریته پنهان کاری و در یک کلام بوزینه نفس امّاره میباشد .

9.  درک معنای عید قربان ، باعث ظهور سلیمان غیب ضمیر ، نور افشانی قمر شبستان عقل منیر و طلوع آفتاب روح ربّ کبیر که گمشدۀ بشریت است در وجود انسان میگردد .

10. 10- تجلیل از عید قربان ، در حقیقت امر تجلیل و تکریم از ظهور معدن آسمانی انسان ، مخزن الهی دل و جان و معجون شفا بخش روح و روان و مرضهای پنهان بنی نوع بشر میباشد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:33  توسط هاشمی   | 

آزادی و عشق رایحهء

  سلام سلیمم ، پیک رحیمم ، پیغام صمیمم ، نامۀ شمیمم و هُدهُد قلب پیغام رسان سلیمان قرینم را حضور شما تاجران عشق و طرب ، مسافران سمأ محبت و پروانه های جذبۀ قمر ربّم تقدیم میدارم .

         امیدوارم در مسیر گنج اعظم ، جادۀ استغنای مکرم ، صراط کشف چشمه آب زمزم و راه بهشت عشق و استشمام ریحان محبت های حضرت حواء و آدم عاشقانه در سیر و حرکت و مطمئن و با جدّیت باشید .

        همسفران سمائیم : عشق و طرب در سمأ مهر و محبت است شما امانت داران روح محبت میتوانید مرغ قلب خود را از زمین نفس و وسوسه ها در آسمان روح خدا پرواز دهید تا از همه القابیکه در فوق تذکر دادم برخوردار گردید .

        کلید داران فردوس فرحزا : اگر از صراط تسلیمی آگاهانه و با معرفت جاده پیمایی کنید یقیناً نسیم دریای عرق عشق همۀ انبیاء و اولیأ و یا حکما و عرفا را استشمام مینمائید . آن استشمام ، قلب شما را در دریای نور یقین غسل داده و از جذبات زمین نفس که باعث تنگی قلب و ناراحتی های ضمیر میگردد آزاد میگرداند .

        طایران قدسی که از حرکت بالهای روح شما نکهت عشق و صفا و مهر و وفا میبارد : مطمئنم که به توسط نور معرفت ، آن شهپران روح خدا که با دستهای دیو جهل و نفس دغل آدمی بسته گردیده است باز میگردد . تمام جنگ های بشر ، ستیزه های زن و شوهر ، عداوت های خواهر وبرادر ، حیله گریهای پسر با پدر و غم و اندوهای قلب و جگر مربوط همان بسته بودن شهپران روح خدا درضمیر انسانها میباشد . تا هنگامیکه آن شهپران طایر قدسی به توسط جادوی اهریمنی بسته باشد نسل بشر نه در قصر و لذت ها ، نه در باغ فرحزا ، نه در بستر حریر و شهوت سرا ، نه در بین جواهر و طلا ، نه در آغوش ثروت های آمریکا ، نه در متن سرگرمی و کام روائی ها و نه در بحبوحۀ سکس اروپا برخوردار از آرامش و دور از واکنشِ کنش های اعمال خود میگردند .

مثلاً فغفور چین که یکی از سلاطین آن سرزمین بود با غرق شدن در طلسم شهوت خویش سالانه از نامدارترین مکانهای آن بلاد بتوسط گروهی از مستخدمین به تعداد یکهزار از زنان زیبا لقا و قمرسیما را گلچین نموده ، جهت ارضای طغیان غریزه جنسیش با آن ها نرد عشق میبازید . از اینکه با تجاوز درعفّت آن زنان که در بین آنها صدها دختر جوان نامزاددار دل داده نیز بود ولی ناگزیر با صدها ناله و فغان های دلخراش و التماس و اشک ریزیهای معصومانه در زیر دست و پای آن فغفور چین خونین و پرپر میگردیدند ؛ آخرالامر قلب آن ناپاکِ تجاوزگر مخاطب نهیب وجدانش قرار گرفته و خود دستور صادر نمود تا در مرکز شهر به دارش آویختند . بلی قوه های فعال وجود ، که لشکران خداوندند هرگز انسانهای تجاوزگر را به حال خودشان نگذاشته ، قلب آنها را مبتلا و وسواسه بار ، غم قرین و نکبت بار ، ترسو و دلهره دار و در زیر دندانهای زهراگین اهریمن جانخوار قرارش میدهند . راجع به نور شناخت و معرفت ، اطمینان و یقین ، حکمت و تسلیم و پرستش خدای یکتا دوست دارم تمثیلی را حضور شما تحریر دارم .

        سلطانِ حکیمی در سرزمین خود در شهری که ظالمان فراوان داشت و شخص وارسته ای نیز در آنجا زندگی مینمود وارد شد ؛ مردم آن شهر که از اراده و منظور آن سلطان واقف نبودند و ضمناً نسبت به آن فرد وارسته به چشم یک انسان معمولی و ضعیف مینگریستند اطلاع حاصل نمودند که سلطانِ حکیم آن فرد وارسته را به نمایندگی خودش انتخاب نموده و اجازۀ رفع و دفع مشکلات مردم آن شهر و همچنان مقداری ثروت و گنج را نیز جهت مصارف های لازم در اختیارش گذاشته است . منافقانِ آن شهر ، توانگران زَر و زور و تزویر را جهت اینکه چرا سلطانِ حکیم آنها را انتخاب ننموده است تهییج و وسوسه باران ، بسیج و پُر هیجان ، غیض قرین و غضب افشان و دارای رشک انتقامجویی گردانیدند . آنها نیز تصمیم گرفتند با مشکل تراشی های مختلف ، مانع آفرینیهای فراوان ، مخالفت شانرا با آن انسان وارسته اعلام دارند ولی جوانان وجدان قرین ، صفا دلان راستین ، متفکران با دین و خدا پرستان با یقین دست به هم داده با جان و مال شان به تقویت آن نمایندۀ شاه پرداختند و یکی پس از دیگری دسیسه های آن مثلث شومِ زَر و زوز و تزویر را خنثی نموده با تلاشهای پیگیر و ایثارگرانه آنانرا به زانو درآورده پرچم حقیقت را جهت ایجاد صلح و عدالت و صفا و اخوت در دستهای توانمند آن شخص وارسته به اهتزاز در آوردند .

متاسفانه برعکس در آن عصری که حضرت محمد والا (ص) به توسط روح خدا مؤیّد و خلیفه گردیدند – جاداشت که انسانهای فهیم وقت به آن لطف بسی عیان خدای جهان پی میبردند ، زیرا ظاهرترین و کاملترین جلوۀ خدا و یا لقا و دیدار خداوند یکتا ظهور روح ویا محمد (ص) میباشد چرا که دراین عالم دنیای طبیعت بی پرده ترین جلوۀ خداوند از هیکل انسانها ظاهر میگردد و شاخصه های آن جلوه خداوند نیز از اطمینان و ثبات ، ارده و تصمیمات ، تبلیغ و نجات ، کشف جواهر دین و اتحاد و راستی و درستی صاحب آن فؤاد با چشم های ایثار و فداکاری و تعهد و جان نثاری انسانهای مجذوب دیده و تماشا میگردد . ولی متاسفانه اندکی از آن جمع کثیر که همدم و مصاحب با آن حضرت بودند ، به جوهر این معنا و سرّ کبرا پَی بردند تا از شرک خفی ، وسوسه های ناسوتی ، حسابگری های ذهنی و ژرف نگریهای عقل معاش که قدرت حسابگری در عالم طبیعت را دارد نه عالم فطرت را ، آزاد و رها گردیدند ولی اکثریت در پرده های ذهن شان مدفون و محکوم شدند .

امید وارم افراد این جمع که پروانه های نور حقیقتند به ژرفای این معنای معصومانه و یا عارفانه پی برده با اطمینان و باور بدانند که چرا در زمان آن حضرت افراد جامعه معرفت حاصل ننمودند و آن کیمیای سعادت را یاری نکردند و به توانش نیفزودند و چرا از تذبذب و ترددها رها نگردیدند . چنانچه ما و شما فعلاً میدانیم که عظیم ترین دروازۀ بهشت ، زیباترین برخورداری از یک سرنوشت و عالی ترین بزر و تخم یک کشت این بود که انسانهای آن زمان تمام نیرو و توان و سرمایه ، جسم و جان و پایه و روح و روان و هر دایۀ خودشانرا جهت تقویت آن هیکل ویا حامل بالفعل روح خدا که رحمت اللعالمین است میگذاشتند !

        امیدوارم بطور تام به باور فوق رسیده باشیم تا برخوردار از نور یقینی که اکسیر معرفت است انشأالله گردیم . زیرا معنی و مفهوم رحمت اللعالمین این است که آن خلیفه و یا نمایندۀ خدای یکتا هرگز افراط و تفریط های ذهنی نداشته و قطعاً از خود انسانها کرده ، اگر جلو زندگانی شانرا آنها مخلصانه و با یقین و آگاهانه و معرفت قرین در اختیار آن روح بالفعل شده خدا میگذاشتند ، زندگانی آنها را محبت بارتر ، نعمت زاتر ، عشق افشانتر ، شگوفه بارتر گردانیده و عارفانه تر اینکه قرین با روح خدا که کیمیای عزتها و لذتها است نیز با عنایت خودش میگردانیدند . بلی این است معنی تسلیمی عارفانه که مخصوص خِرَدهای بَرّاق و معصوم ، دلهای زیرک و مظلوم ، روانهای توانا و مخدوم و عشق های فی سبیل الله و مفتون میباشد .

        بناً با کمال عجز از دلربای حضرت محمّـــد (ص) میخواهم که با غمزۀ نور رضای خود به بیداری دلها ، آرامش روانها ، صفای جانها و آزادی روح اعلی که در زندان قفس نفس انسانها در بند است اجازه آزادی و لُطف سرمدی فرمایند .

        در اخیر جهت فتح جَیش ظلمانی کشور که قصر و کاخ های قلب و روان افراد ملت را خودآگاه و ناخودآگاه محاصره نموده و بتوسط سپاه اهریمنی با سنگرهایی که در ژرفای ضمیر انسانها دارد و در هر چندگاهی شبیخونهای جانخوار و مسخ کننده را میزند ، امیدوارم سپاه نور افشان عقل قدسی و فطرت لاهوتی شما دلسوزان میهن و متفکران همنوع پرور را مسلح و بسیج جهت نبرد جوهری ، جهاد بنیادی و جنگ با تیغ حکمت روح الهی انشأالله آماده سازم . و از خداوند انبیاء ملتمسانه مصرّم که از جمع شما محققین نور حقیقت و متعهدان به دین خدا و حکمت رسالت ، معرفت هر چه بیشتر از پیش را جهت ادای مسئولیت و وظیفه شناسی با کفایت که کتاب الله ویا روح الله در آیة یکصدویازدهمِ سوره نهم ، مسئولیت و وظیفه شناسی باکفایت را بطور آشکار بیان فرموده است عنایت فرمایند .

        اِنَّ الله اَشتَری مِنَ المُؤمِنِــــينَ اَنفُسَهُم وَ أَموالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنــَّـــةَ . 

  توجه توجه : در آن جنت موصوف هرگز بدون معرفت حبل الهی که همان روح الله است وارد گردیده نمیشود و آن نفخۀ قدسی در وجود حضرت محمد بالفعل و سلطان گردیده بود .

رفیقان خدائی

باغ و چمن و دشت و دمن های دل و جان       

 بشکسته گل و گلشن و بلبل شده گریـــان

گُلهای معارف که بُراق است دل و جانـرا    

     فردوس ریاحیـــن شود از بادۀ عرفــــان

دریـــا دلی و شرح ضمیر و قمــــر صدر    

     از صحبت با روح خدا بین رسد ازجـان

 بی نفخۀ رحمانی و یا باد بهــــــــــــــاری   

      صحرای دل ودشت طبیعت همه یکسـان پ

َژمرده و پژمــان و خزان و نگران انـــد   

      قامت خم و دل پرغم و پرپر خـم زلفـــان

یاران سمائی و رفیـقـــــان خــــــــــــدایی      

   عاشق وشیان بال گشائید ز زنـــــــــــدان

پرواز کنید با فر و یا شهپر جانـــــــــــــم           سیمرغ شماییــــد گشائید پــر ایــــــقـــان

 زنـدان شک و شبهه و زولانۀ هر ریــــب

با معرفت هـــــــاشمی بشکسته فـــــراوان

 

از طرف سید محمد هاشم "هاشمی"

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:21  توسط هاشمی   | 

سالگرد میلاد مولاناجلال الدین محمد بلخی

 

    

 

        خجسته سالروز تولد مولانا جلال الدین محمد بلخی را که در عمر شریف و پر بارش به تولد مجدد ، حاکمیت روح سرمد ، دریای نور حکمت ، گوهر مبارکه معرفت و کشف کیمیای حقیقت رسیده به تمام بشریت ، مولوی شناسان هر ملت و مخصوصا فرهنگیان محترم این بنیادیکه همچون محفل بزرگ را به یاد بود آن عارف سترگ ، با عطر عشق و محبت و نکهت اخلاص ومعرفت مزین کرده اند تبریک وتهنیت میگویم.

        امیدوارم با برگذاری چنین محفلهایی که به یاد بود فرزندان فرزانه ، نخبه گان آزاده ، عارفان معراج نموده وبه حقیقت رسیدگان نادره ، مخصوصا روح مولانای عاشق و پروانهء نور حقیقت گردیده ایجاد نموده اید ، جهت پیدا نمودن مرهم زخمها ، درمان دردها، شفای مرضها ی جسمی و روحی افراد ملت و کشور توجه خاص، وسعی و کوششهای خاص الخاص را داشته باشید. چراکه لحظه لحظهء عمر با برکت و زندگانی با معرفت عرفای واصل ، مخصوصا مولانای بلخ در جهت آزادی و آزادگی ، وحدت و هماهنگی، و نوازش و دستگیری بنی نوع بشر زمزمه های رحمت افشان، نغمه های از دل و جان ، و سروده های روحانی و توجه دهنده فراوان به انسان دارد.

 

 

        چنانچه میفرمایــــد:

مفروش خویـــش ارزان که تو بس گران بهایـــی

بدران قبای مه را که ز نـــــور مصطفــــــــایــی

بشکن سپاه اختـــــر که تو آفتـاب مـــــــــایــــــی

چو خضـــر خور آب حیوان که تو جوهر بقایــی

تو از آن ذوالجــلالی   تو ز پــرتو خــدایـــــــــی

تو بپـــر به قاف قــربت که شــریفتر همـــایـــــی

 

        بلی ! سخن گفتن از مولانای بلخ در حقیقت امر، به درمان دردهای خویش پرداختن باید باشد. زیرا تمام نابسامانی های ملت و کشورما در دستهای روح شریف ، فطرت حنیف ، حکمت ثقیف، و عشق پاک و لطیف مولانا نهفته است.

 

 

        اگر کیمیای وحدت ، وفور نعمت ، اکسیر محبت ، ترازوی عدالت ، برق حکمت ، مشعل بصیرت و ضیغم شجاعت میخواهید و یا بزبان دیگر ، دولتمردان متعهد و حکیم ، علمای متقی و فهیم ، ثروت مندان صدیق و کریم ، دوائر دولتی خدمتگذار و رحیم ، بازار صداقت افشان و وجدان قرین، شبکه های خدمات اجتماعی را مهر و محبت باران ، وتمام افراد آنرا درست کردار و راستین میخواهید – جوهر کلام ، عصاره پیام ،  و روح پیغام مولوی را که باعث انقلاب ضمیر وتحول عظیم جان ودل افراد بشر میگردد ، دریابید. تا انشاالله از فوران رحمت و برکات چنین مجالس ها که یاد بود آن ناجی اعظم و عارف مکرم است مستفید گردید.

        حضرت مولانای بلخ با همت عالی ، دقت های ممتد ، تفکرهای عمیق ، ذکر و شب خیزی های عاشقانه ، تعقیب و تحقیق های ژرف و متین که راجع به حقیقت انسان و جوهر ادیان داشت ، به کمال روحی و فلاحت فطری خود رسیده بود. یعنی قلب مولانای بلخ از عالم طبیعت به عالم فطرت ، از عالم نفس به عالم روح قدسی ، از عالم وهم و خیا ل به عالم عقل و خرد ، از عالم ظلمت به عالم نور و از سلطه اهریمن به حاکمیت وجدان معراج نموده بود . ناگفته نباید گذاشت که چنین عروج و صعودی را هر فردی از افراد بشر که بخواهند به مقام انسانی خود برسند لازم و واجب میباشد .

 

           دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهـــر          کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوســت

           گفتند که یافت می نشود جسته ایم مــــــا           گفت انکه یافت می نشود آنم آرزوست

 

یا در جای دیگر میفرماید:

 

           در عشق زنده باید کز مرده هیچ نایــــد           دانی که کیست زنده؟ آنکو ز عشق زاید

           گرمی شیر غران ، تیزی تیغ بـــــــران           مردی جملـــه مردان در عشق کند آیـــد

           اینهــا رهزناننـــد این رهروان خساننــد           پای حنا کرده این راه را نشـــــــــــــایـد

 

        دقیقاً اگر متوجه روح و جوهر چنین محفل های  شکوهمند که یاد بودی از بمقام انسانیت رسیدگان است شویم ، یقیناً برخوردار از تحول عظیم عالم نهاد خود که قطره به دریا ، ذره به آفتاب و نفخه به سلطان کائنات وصل میشود میگردیم .

 

          صــــدر خرابات کسی را بـــــــــــــــود           کو رهد از صدر و ز نام و ز ننـــــگ

         هر که ز وسواسه دل آرام ساخـــــــــــت           کشتی برساخت ز پشت پلنـــــــــــــگ

          وانکــــه در اندیشهء یک جو زر اســت           او خر پالان بود و پــــــــــالهنــــــــگ

          راز مگو پیش خــــــــــران ای مسیــــح           باده ستان از کف ساقــــــی شنـــــــگ

 

        توجه توجه :  از تجلیل و تکریم هایی که از روح وارسته مولوی ها می کنیم ، آیا ایشان سود میبرند یا ما باید سود ببریم ؟ آیا ما ضرورت به تابش گوهر روح قدسی آنها داریم یا آن وارسته گان ؟ اگر ما ضرورت داریم ؛ آن ضرورت چیست ؟ و چه نوع  میباشد؟

        دقت دقت : بطور حتم مولوی ها دارای کشف اسرار عالم نهاد بشر میباشند که بدون آن کشف بنی نوع بشر بمقام انسانی خود نائل نمیگردند ، گرچند از قالب و صورت انسانی برخوردارند  ولی ضمیراً« کالانعام بل هم ا ضل  و اولئک هم الغافلون » هستند .

 

          علم فقــــــــها ز شرع و سنت باشــــــــد          حکم حکمــا بیان حجت باشـــــــــــــــــد

          لیکن سخنـــان اولیای ملکــــــــــــــــوت          از کشف و عیان نـــور حضرت باشـــد

 

     ***

 

          مردان رهت که ســـٌر معنا داننــــــــــــد          از دیدهء کوته نظران پنهـــــــــــــاننـــد

          این طرفـــه تر هرکه حق را بشناخــــت          موء من شد و خلق کافرش میخــواننــد

 

    ***

 

          گر در طلب خودی ز خـــود بیـــــرون آ          جـُــو را بگــذار و جانب جیحــــــــون آ

          چون گاو ، چه میکشی تو بار گـــــردون         چرخی بزن و بر سر ایـــــن گــردون  آ

 

        بطور قطع بنی نوع بشر از زمان  حضرت آدم تا خاتم ، تا زمان حاضر وتا ختم جهان ، ولو اینکه هزاران قرن را دربر گیرد ، در هر مکان و زمان به روح قدسی وارسته گانی همچون مولوی که به مانند هابیل در مقابل قابیلیان عصر قرار دارد ، اشدِّ ضرورت دارند . ولی متاسفانه ، نه تنها که خود نمیدانند بلکه مصمم به قتل آن هابیلیان نیز میگردند . تمام فریاد مولوی بلخ غیر از تشریح کردن همین اصل عظیم که ای انسانها بگذرید از خشونت قابیل وجودتان ، رها گردید از زندان فرعون ضمیر خویش و پرواز نمایید از قفس آتشین نفس و غفلتهای تان مطلب و مقصد دیگری ندارد .

 

        موســـٌی و فرعون در هستی توســــــت          بایـــد این دو خصم را در خویش جســــت

 

***

 

        ای بی خبر از مغز شدی غره به پوست          هوشدار که در میان جان داری دوســــــت

        حس مغز تن است ، مغز حست جانست          چون ازتن وحس وجان گذشتی همه اوست 

 

        جهت حسن ختام این مقال باید بگویم ، مولوی بلخ قلبش از سلطه کثرت در تحت حاکمیت وحدت ، از زمین نفس به آسمان روح ، ازفضای محدود خرد به صحرای عشق ، از جذبات خاک ودنیا به کشش های روح و معنا ، و از زندان شیطان به قرب حضرت سبحان رسید بود.

        رفع و دفع تمام ابرهای سیاه ظلم و خیانت ، جهل و غفلت ، جورو شرارت ، مکر و حیلت ، رشوه و شیادت ، سرکشی و بغاوت ، خود فروشی و رذالت ، پنهان کاری و شماتت ، خود پسندی و ریاست ، و دوری از درست کاری و عدالت ، بعد از پیدا نمودن روح خدای مولوی که در عالم ضمیرما بتوسط فرعون نفس  به سرقت رفته است ، از فضای کشور برای ملت ما ممکن و میسر میگردد.

        امیدوارم به عظمت روح قدسی ، جان ملکوتی ، عقل جبروتی و روان لاهوتی مولانای بلخ به فرد فرد ملت ما مخصوصاً دولتمردان که بحیث ریشهء درخت مقدس اجتماع ؛ علما و فضلا که بحیث ساقه درخت مقدس اجتماع ؛  و سرمایه داران که بحیث شاخه های مقدس آن درخت ، چه خود بدانند ویا ندانند میباشند ، معرفت دگرگونگر ، جذبهء انوار با ظفر و آزادی همه جانبه را از زندان نفس و غفلت های ظلمت فــَرَ ش -  خدای اکبر لطف و عنایت فرماید .

 

ز مولانا بگویم یا که گویم اسم اعظـــــــــــم چیست ؟         

ز آن معنـــــا بگویم یـــــــا که گویم ســـٌر آدم چیست؟

بکش این رخت جسمت، لخت شواز نفس وخواهشهــا        

که تا یابی توجان جان ودانـــــــــی رازعالـم چیست ؟

ز مولانا سخـــــــن گفتن به بـــــاغ عشق رفتن اســت      

ولی ازپای دل زولانه رابشکن، خــــم وچـــم چیست؟

بهشت وحوروحوض کوثرروح خـــــــــدا اینجـــــا !     

تودرآغوش نفست خواب می بینی که ماتــــم چیست؟

درین دنیــــــــا دل دریایی و آگاه مـــــــــــــــولانـــــا      

بشد راکب، براق روح اعظم! اسم اعظـــــم چیست؟

ز حوض کوثــــر آن روح اعظـــــــم درٌ معنـــــا را      

به چنگ آورد قلب مولوی! فرقان زمـــــزم چیست؟

بگو ای «هاشمــی» خضـــروسلیمــان ومسیحـــــارا

به قلب خویش دارد مولـوی،آن نفخـه جـــــم چیست؟

 

راز دار حقیقت دلها ، عارف آن یگانهء بی همتا و مصلح صلح آگاه این دنیا
سید محمد هاشم "هاشمی" .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:29  توسط هاشمی   | 

صادق فطرت چرا شایق طبیعت؟

  برادر محترم ، با استعداد و هنرمندم آقای داکتر صادق فطرت ، مشهور به " ناشــــناس " سلام علیکم و رحمت الله و برکاته .

 

 امیدوارم با اعضای محترم خانواده دارای لباس عافیت و سلامتی همه جانبهء صحت باشید .

ناشناس عزیز! گرچند نهصد ونودو نه درصد انسانها از خود ، ناشناس ، غافل ، بی خبر و دور از معرفت خویشتن خویش هستند . ولی انتظار جامعه بشری ، نخبه گان روان شناس ، استعدادهای باالفعل و ممتاز و عقول تابناک و صاحبان راز ، از شما فرزند فرزانه حضرت آدم (ع) انتظار استشمام ریاحین فردوس فطرت را داشتند ، نه تعفن لجنزار طبیعت را . منتظر ظهور روح قدسی ضمیرت بودند ، نه فرعون نفس دغا . و دقیقاً از گنجینه وجود نادرهء شما خواهان یک ناجی ، یک فریاد رس ، یک رهنمای دگرگونگر و یک روح انقلابی با اهتزاز پرچم فلاحت فطرت بودند ، نه رسوب شده به لجنزار شهوت دنیا و مرگ روح عظما و یا فطرت خدا .

 

        ناشناس غریب ! یکی از ابعاد وجودی شما ، گنجینهء قریحه شعری بمانند میرزا بیدل دهلوی است ، اما آن گنجینهء رستاخیز آفرین وجود حضرت عالی متاسفانه که در دستهای اندیشه ای که بتوسط قوّه وهمت رهبری میگردد قرار گرفته نه عشق الهی که پرتو روح خدائیت میباشد.

 

        این جانب برادر شما- طبیب روح و روان و قلب لطیف و مهربانت هستم ، بناءً عباراتی را که بکار میبرم جهت یافتن خویشتن خویش و یا خود آسمانیت میباشد. چرا که افغانستان کودک گردیده ، زخم و دردها دیده ، پدر و مادر را از دست داده و به دایهء اجنبی سپرده شده ، اشدِّ ضرورت به پدر و مادرهای واقعی که خویشتن خویش انسانها است بطور عاجل دارد و من دوست دارم که یکی از آن خویشتن خویش داران ، با تفکر ژرف و عمیق و صاحب تصمیمی با قلب اشک افشان و شفیق ، شما باشید.

 

                             خویشتن خویش یافته گان از دیدگاه بیدل :

 

     شب به دل گفتم چه باشد آبروی زندگــی                  گفت چون پروانه در آغوش دلبر سـوختـن

***

     ز سیر عالم دل غافلیـــــم ورنه حبــــاب                   سری اگر به گریبـــان فرو برد دریـاســت

***

     پیرو خلق دنی بودن ز غیرتهاســـت دور                 شیر مردان را نباید بر طریق مـیش رفـت

***

     جنون بر شعورت نخنــــــــــدد چــــرا ؟                 که گمگشتـــــــه را یافتــــن دیـــــــــده ای

***

     بی گداز خویش بایددست شست ازاعتبـار               هر که برخودمیزندآتش چراغ محـفل است

     گر بیرون تازید از آرایش نام و نشــــان                 تخت آزادی به دوش همت عنقــــا زنیــــد

 

     دراین دریادل هرقطره گوهردرگره دارد                 اگر بر روی آب آید همان بیـــدل شود پیدا

***

 شبستان جهان وسایه دولت چه فخراست این               مگر در چشم خفاش آشیان بندد همـــــا اینجا

 

        ناشناس خویشتن خویش ! نغمه های داودی شما در ابتدا رایحه فطرت را به مانند حنجرهء ک. ل. سیگل هندی میداد ولی متاسفانه حالا دارای آن ریاحین بهشتی و نکهت دلربای فطری نیست ! مسلماً در عالم کبیر ضمیرت نه فطرت بلکه طبیعت ، نه روح خدا بلکه شیطان دغا ، نه عقل و خرد بلکه وهم و شعور ، نه وجدان مقدس بلکه نفس امّاره مقرنس و نه شجر طیّبه و توحید بلکه درخت خبیثه و فاسد سر سبز و شکوفا و حاکم و غالب گردیده است .

 

        آه صد آه بگذریم از استعدادها و توانهای دیگرت ، اگر همین نغمه های حنجره داودی حضرت عالی بتوسط روح خدا ویا فطرت الاهیت زمزمه گردد نه به وسیله نفس و شیطان ، یقیناً دلها را منقلب و دگرگون ، روانها را آرام و موزون ، جانها را شفاف و مفتون و عقل و خردها را عاشق خدای وحدت آفرین بی چرا و چون که آب حیات و شاه مراد ملت و کشور متشت و پراکنده ما است میساخت .

 

        محصل دانشگاه طبیعت : امیدوارم دراین دانشگاه خلقت به کامیابی نادره ، موفقیت های کامله و پیروزی عالیه بمانند علاّمه اقبال لاهوری ، دکتر علی شریعتی ایرانی ، جبران خلیل جبران لبنانی ، مارتین لوتر کینگ آمریکایی ، ایما نوئیل کانت آلمانی و اسپینوزای هالندی و هزاران تحصیل کردهء دیگر نائل گردی .

 

        بلی ناشناس عزیز- از روح بلند و عظیم جناب عالی توقع ابنای بشر چه مستقیم ویا غیر مستقیم ، مخصوصاً همشهریان دردمند و گرفتار ، ناتوان و بیمار ، مبتلا و بیکار ، مستعمره  واستثمار ، گرگ زده و لرز دار و محتاج رهنمای نور دار ، کاروان سالار صلح و صفا و وحدت و امنیت مهر و محبت زا را دارند.

 

        یقیناً برجسته گان بشر از طریق تفکر و تحقیق ها در عالم آفاق و انفس و سیستم تجهیز مدبرانه پدیده ها ، از آفرینش نباتات تا حیوانات ، جنبندگان و پرندگان ، درندگان و خزندگان و آبزیان و خاک زیان ، به نور تسلیمی جهت گذاشتن قلب شان در حضور خدای یکتا به بزرگترین موفقیت که کسب معرفت آن بی همتا است رسیدند و با آن نور معرفت کاروان سالار جامعهء بشری در بین ملت های خود گردیدند .

        جامعه بشری درهمهء دورانها ، درمتن تمام فرهنگها ، درهر قاره و سرزمین ها ، دربین کل ملت ها و طائفه ها و بحبوحهء هر دین و مذهب و شریعت ها ضرورت مبرم به انسانهای آزادهء فوق که بطور قطع ، ناجیان بشراند داشتند و دارند .

 

        آقای فطرت : قبل از اینکه سرمایهء حیاتت را از دست دهی ، فرصت برای انتخاب است ، دوست دارم جرقه های وجدان ضمیر افروز حضرت عالی با یک تصمیم عصیانگرانه روی قلبت را مخلصانه و عاشق وش بمانند ابراهیم ادهم ، فضیل ابن عیاذ ، ابو محمد غزالی ویا بمانند بودای هندی و مهاویرای شهزاده و هزاران همت های بلند دیگر بجانب فردوس عشق و بهشت فطرت گرداند .

 

        زیبندهء انسانهای مثل شما حیف است که در آغوش غفلت و سرگرمیها ، شهوت و کسالتها ، طبیعت و نفس پرستیها ، تن به ذلت دادن و در غربت غنودنها ، در ساحل نشستن و مرگ غرق شده گانرا تماشا کردنها و بالآخره پشت به قمر فطرت نمودن و با جغد نفس طرح دوستی را برقرار نمودنها بگذرانند .

 

        مسئولیت استعداد داران افراد بشر، درمتن دریای جامعه ها بسی سنگین و کمرشکن است. چراکه بطور مسلم هفتادوپنج درصد انسانها در سطح جهان دارای خردهای براق و توانمند ، لحن وصوت های زیبا و دلپسند ، معدنهای لمعه دار هنری و ظرافتمند و برخوردار از نبوغ های برجسته و ارتقا بخش دراین ورطه جهان نبرد خردها و هوشمند نمیباشند. بناءً تقاضای این دوست از شما روح باالقوه نیرومند این است که تاکیداً به عرض میرسانم – گرچند پنجه های ناتوانی و فرسودگی حلقوم جانت را بطور آهسته می فشارد ولی باز هم توان این را داری که با همت عالی و تجربه های همه جانبه ای که از زندگانی داری ، درعالم وجودت رستاخیزی ایجاد کنی .

 

        زیبندهء ناشناس ویا فطرت ها ، که هرگز کتاب فطرت را انسانهای سطحی نگر نمیتوانند بخوانند؛ رستاخیز آفرینی که کارمردان بزرگ و انقلاب گران سترگ است میباشد ، ملت ما جهت بوجود آمدن وحدت و آزادی ، معرفت و آگاهی و حُسن اخلاق و عدالت اجتماعی به نغمه های روحانی ، سرودهای کیهانی ، زمزمه های داودی و هیهای طوطی فطرت شما که کیمیای انسجام و وحدت ، خود گذری و رشادت ، ایثارو مروت و عشق و معرفت است ضرورت تام دارند .

        ناشناس عزیز : همهء انسانهای وارسته ، بندهای نفس را گسسته و کتاب فطرت را خوانده در بین جامعه های خود ناشناس و گمنام بودند . گمنام به این معنا که راز فطرت را انسانهای وابسته و برده و دربند نفس و چاه هواها افتاده نمی دانند . جا دارد یکی از زمزمه های ضمیر علامه اقبال لاهوری را که حضرت عالی نیز مأنوس روح ایشان هستید برایت بنویسم .

 

 

          چو رخت خویش بر بستم از این خاک         همـــه گـــفتند بـا مــــا آشـــنا بــــــــود

          و لیکن کس ندانست کیــن مســــــافــر         چه گفت و با که گفت و از کجا بـــــود

 

        در خاتمه بطور جدّ از شما انقلابگر بالقوه میخواهم که با ایجاد رستاخیزی د رخویش بمانند آن دهلزن که در حکایات مثنوی آمده است . بعد از این نه برای نام و نان ، نژادو خاک و فرزندان و عزت و شکوه و مقام بلکه خاص برای سلطان حنجره آفرین نغمه سرائی کنی .

 

        بدون شک با آن حنجرهء کیهانی که شما در اختیار دارید بطور قطع میتوانید با ایجاد انقلاب در دلها ، افراد ملت ما را یک پارچه ، امیدهای شکسته ما را گلغنچه ، اقتصاد  ویران ما را دریاچه ، اخلاق ناموزون ما را همچون فرشته ، دلهای مکدّر ما را لطیف و پرخنده گردانیده و نیز باعث باز شدن درهای رحمت آن سلطان یگانه گردید . 

                                                         

هوشدار ناشناس !که خوابت گــران شـــــده !        فرصت کم است و فطرت تو نا تــــوان شــده   

  حیف است اینکه مرغ هــــــــمای روان تــو!       عاشـق به خـــوان جمجمه و استخــــوان شـده     

  حیف است فطرتــــاً به طبیعت ســپاری دل !       مـــرغ همـــا چــــرا به مگس پاسبــان شـــده

برخیز پادشاه ، تو چرا برده و غـــــــــــلام !            گشتی به نزد آنکه غــــــــــــلام خران شـــده

با این پیــــام روح خـــدا ، بــــــــالها گشــــا !         پــــرواز کن بسوی وطن ، نور جـــــان شده

صور ســـــرافیلم بدمان نفخـــــــــهء خـــــدا!         بر جـــان ناشنــــاس به فطرت خــــزان شده

ای «هاشمــی» بگــو که ز ا لطاف بی کـــران

این پیک عشق نــاب به فطــــرت روان شــــده

 

از طرف راز دار حقیقت دلها ، عارف آن یگانهء بی همتا ، و مصلح صلح آگاه این دنیا

سیـــــــد محمد هاشم « هاشمی »
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:23  توسط هاشمی   | 

عید فطر و یا عودت بکر

  

جشن عودت یا که عــید روزه و افطار است             چونکه هنگام سپــــاس جلــــوه های یار است

ای مسلمانان ژرف اندیش و معنی دار قرآن!            عـــــیدئی ما نکــــهت آن نـــــفخه دلدار است!

کوه و حدت، یم حکمت، آســــمان مــعرفت!             مومنــــین را یاور از این عید مـعنی دار است

اهــــتزاز پرچم صــــــوت و صلات آدمــی               بهر فـــــــتح جیش نفس و دیو بس مکار است

روز عید مـسلمین ، آن عودت ارواح پاک!              از درون چاه کــــــــثرتهای غــــلظت بار است

به، چه روز خجســـته است عید مســلمین!              زانکه فـــــتح کشــــور دل از همه اغیار است

بعد ازین فتح عـظیم و این جــــهاد اکبرت               مسلمین درهرکجا یک رنگ و یک کردار است

                                هاشمی گو، نخل پاک روزه را اثمار چیست؟      

                                وحدت دلها و رحمت هر کجا بسیار است.        

                                                   29/7/1385    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:22  توسط هاشمی   | 

خدای زیبا و همدم توانای من!

خدای زیبا و همدم توانای من!

تپاننده قلب و حرکت دهنده اعضای من!

ای آمر تمام حالات و تحولهای من!

عفو شما را می طلبم ، عفو شما را می طلبم.

من از هر طرف در دست لشکران سریع السیر شما محاصره و در حصارم

در هر لحظه در مقابل چشمان تیز بین وظیفه داران مدبر شما در انتظارم .

کجا می توانم عملم را از شما پنهان کنم .

حتی خطورات اندیشه ام را،

پندار چشم و منظور نگاهم را نه تنها می دانی،

که بتوسط فعالان سریع العمل خود تعقیبش نموده مراقب آن منظور و پندار نگاهم هستی، تا اینکه اگر خدای نکرده آن پندار زشمت به کردار، بیانجامد و آنگاه قلبم را بتوسط نفس و شیطانم که لشکران فعال شما می باشند زنگاری و کدر نموده ، فضای ضمیرم را غبار آلود و غم انگیز و تاریک و کثرت بیز می گردانی،

ای خدای بی نهایت مهربان و با احساس!

بحق خوبان در گاهت،

بحق رسیدگان به نور رضایت،

بحق آزاد شده گان از دست مدبرانت، و برخورداران از نعمت امتحانت،

که امر سرنوشتم را با لطف و کرم خویش تدبیرفرما.

ای خدای جهان آفرین و جان آرا!

گل آرا و بلبل آرا!

تبسم و سنبل آرا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:2  توسط هاشمی   | 

پیام آزادی

  

           برادر دینی ام آقای احسان الله بیات السلام علیکم و رحمة الله و برکاته!

           امیدوارم در مسیر جریان حیات و زندگی ، تپش و پویندگی ، فعالیت و بالندگی و ایمان و تابندگیت بر خوردار از نور اخلاص ، حریّت دور از وسواس ، آرامش ضمیر و اطمینان خاص و مجذوب جذبه های نور لقای حضرت ربّ النّاس باشید.

        احسان الله عزیز ! ظاهراً فعالیت های بنیاد جنابعالی ، باعث امید و افتخار این ملت خزان و پرپر ، جمعیت های نالان و مضطر ، توده های لرزان و ضعیف پیکر و خانواده های غم قرین با دیده های تر گردیده و یقیناً دستهای جان آن جمع کثیر را به سوی آسمان بلند و دعاگوی همّت عالی شما فرزند فرزانه کشور گردانیده است.

         بناءً من از سلطان قلب ها امیدوارانه متمنّی ام که با عنایات خاصش ، باطن و ژرفای نیت و مرام خدمتگذارانه ات را هر چه بیشتراز پیش خالصانه گرداند – تا اینکه از طریق تابش های اعمال مخلصانه خویش بر خوردار از جذبات روحانی ، تابش های فطری و در این جهان طبیعت موفق به نوشیدن بادهء لقای الهی که نصیب خاصان حضرت سرمد ی میباشد گردید.

        احسان الله بیات ! بزم کائنات و یا مهمان سرای ربّ الارباب برای این مطلب ایجاد گردیده است تا انگشت شمار انسانهایی از بین جامعه ها گاهگاهی ظهور نموده ، پرده های غفلت را پاره ، سلطهء نفس را دریده ، عادت های طبیعی را که اکثریت انسانها محکوم و مغلوب همان عادت های طبیعی اند از خود دور نموده وظیفه عشق ورزی جهت خدمتگذاری به همنوعان و خدای جهان را پیشه ءخود ساخته و فریاد نجات را بتوسط وسیله هایی که در اختیار دارند در جمع ملت های خود طنین انداز گردانند، و از طریق همان فریادهای مبارک ، نور توجه را به غافلان خواب  آلود، نفسانیان وجدان خمود ، بی خبران خرد فرسود و طاغیان کور و کبود تابانیده، و باعث تحول های عظیم ومثبت در متن دریاهای جامعه شان گردیده و دارای نامهای مشید ، زندگیهای رشید و جاویدانی گردند.

        احسان الله بیات ! من ازبنیاد بنیادها تقاضامندم تا بنیاد وجودت را با غمزهء خاصه و لمعهء مبارکه اش روشن و تابان ، و خجسته و جاودان گرداند . چرا که کشور و ملت ما بطور جدّ به بنیادهای متعهد و خبیر با فضای قلبهای متعهد و منیر ضرورت مبرم دارند.

        تا انسانها دارای قلب منیر وصفای ضمیر نمیگردند نه تنها برای انسانها کارهای مثبت کرده نمی توانند ، بلکه آنچنان انسانها بدتر از حیوانات و درندگان در بین جامعه عمل می نمایند ولی خود نمیدانند.

        احسان الله خدمتگذار ! شکوه و عزت هر جامعه ای مربوط به شکوه وعزت نخبه گان و خدمتگذاران ، متعهدان و صداقت مندان ، متبحران و حکیمان ، اُمناء و موءمنان ، خود نگهداران و عارفان و مخلصین وپارسایان آن جامعه میباشد.

        مسلک و تخصص های علمی در هر جامعه از ضرورت های مبرم است ، امّا از اشد ضرورت ها این خواهد بود که افراد مسلکی ما متعهد و امین ، درست کار و فهیم ، خدا پرست و رحیم ، و صاحب دل و دور از کثافت های شیطان رجیم باشند. وگرنه انسانهای نفسانی که دارای توانهای تخصص علمی باشند بمانند این خواهد بود که افراد جامعه با دست های خود ، دندانها ی پلنگ را از فولاد آبدار وپنجه های آنها را از خنجران زهر دار بسازند.

        احسان الله معتدل المزاج ! گمشدهء ملت ما، انسانهای متعهد و آزاده ، امین و بندهای نفس را گسسته ، آگاه و به معرفت عالم کبیر دل رسیده ، در جهاد اکبر ضمیر پیروز گردیده ، از برده گی شیطان رها شده و به نور معرفت خدا رسیده - میباشند. در غیر آن ، سرنوشت این ملت آتش قرین ، آتش خواهد بود و بس. آتش  نفس و خیانت ، غرور و منیت ، شیطان و شرارت ، شهوت و کسالت ، غفلت و بربریّت ، بردگی و شماتت ، دین فروشی و مکیدن لذّت ، و در زندان جهل و نفاق خزیدن ودور از فرشتهء وحدت ها میباشد.

 

        ان الله لا یغیر وا ما بقومٍ حتّی یغیر وا ما بانفسهم . 

        انماالمؤمنون اخوه          "قرآن کریم".

 

 

نور ایمان مشعل روح خدای اطهر اســــــت         روح را از چاه نفس آزادکردن محشراست

جنگ هفتادو دو ملت را درین ا بیات خـوان         کانچه آید از روانم آب پاک کوثـــر اســـت

اهل ایمان  نفس را در چاه روح شان کـنــند        اهل دنیا روح شان  اندر چه نفس   شر است

معنی  روحانی و نفسانی باشد زین قــــــرار        نفس اگرباشد به دل،روحانی آنرا چاکراست

علم دین باید، که روح  قدسی را ازچاه نفس!        وارهاند،ورنه آن خود بس حجاب اکبراست

آنکسی روحانی باشد، کو بود  زندان  نفس !         نفس درزندان روحش،روح آنجاسروراست

زین غیابت،جامعه دردست   نفس و اهریمن         شد اسیر،از آنکه بس دلهای عالم کافر است

کافر آن باشد که نفس آن به دل حاکم   بــــود        قلب محکوم و ذلیل و نفس شررا نوکراست

هاشمی تانفس دردل حاکم است ایمان کجاست؟   هست ایمان نور روح و دل اسیر آن شر است 

 

 

نکته هــــا

 

1- قمر عقل فعال را که باعث ظهور خردمندان درجامعه میگردد ، باید زبدگان اندیشمند به توسط مراقبه وتقوا بجانب قلوب شان متمایل سازند تا دگرگونی همه جانبه و مثبت جامعه را فرا گیرد.

2- رفاقت با خدا دلها را حکیم ، روانها را رحیم و اندیشه ها را روشن و فهیم میسازد.

3- این موجود به اسم انسان اگر پشت به خدا ومقدسات میکند ناخود آگاه رویش بجانب آتش و عطشها وظلمت و شهوت ها میگردد.

4- اگر در بین مردم و جامعه ای انسانهای وارسته و فهیم ، متعهد و حکیم و درست کردار و کریم نباشند، آنچنان جامعه بمانند دریای سیلگون و طوفانی زیان بار و خطر آفرین میگردد.

5- گنجینهء فطرت را بدست خر مهرهء طبیعت تان نسپارید وگرنه بدتر از حیوانات و گرسنه تر از قحطی زدگان میگردید، ولو اینکه صاحب ملیاردها دالر سرمایه و همنشین با شاهان و امیران نیز باشید.

6- راه به میان آمدن وحدت ملی ، صلح وبرادری و امنیت سراسری این است که دولتمردان کشور از عالم کبیر وجود شان آتش نفس ها را خاموش و سلطهء شیطانرا دور از آغوش گردانند.

7- جغد فقر به توسط همای ثروت سرمایه داران، از کشور فراری می گردد ؛ متاسفانه که همای روح قدسی ضمیر سرمایه داران کشور در چنگال جغد شوم نفس آنها اسیر است. هر گاه روح قدسی آنها از این اسارت رها گردد ناتوانان کشور به توانمندی میرسند.

8- فضای اخلاقی کشور خود را به توسط راندن ابرهای نفس و خیانت از ضمیرتان روشن و تابان ، و مهر انگیز و محبت باران گردانید.

9- اگر ملت عزیز و آزاده ، و کشور عظیم و نادره میخواهید  عزیز عزیزان و خلیفهء خدای سبحان را که در زندان نفس و خواهش ها و هوا و هوسهای ضمیرتان اسیر است به  توسط عشق ورزی با خدا که زیبندهء انسان است آزاد و رها گردانید.

10- اگر فَوَران نعمت ، وفور محبت ، کیمیای وحدت و همای سعادت میخواهید ، به توسط دعای دلها و استغاثه ی روانها  درهای آسمانرا بروی قلب خویش بگشایید.

11- سرنوشت وارده شما همیشه بمانند زوج و زوجه درکنار هم هستند ؛اراده و تمنای خود را در زیر ذرّه بین خرد بررسی  و تماشا نمایید که تا چه اندازه در خدمت سلطان سرنوشت ساز،  و عاشق و تسلیم آن بی نیاز هستید وگرنه بدون شک سرنوشت شما در دستهای شیطان رقم میخورد.

  12                    - بیائید با هم ملت و کشور را بسازیم ، اما با دستهای فطرت  نه طبیعت ، عقل نه وهم ، روح خدا نه نفس دغا و با دستهای وجدان نه سلطهء شیطان.

    13                  هر انسان ارزشمند تر از تمام کائنات است به شرط آنکه بمقام انسانی خود یعنی رسیدن دل به لقاء روح خدا که  در عالم ضمیر بشر است برسد وگرنه همین موجود ارزشمند، پست تر از حیوانات میگردد.

14-اگر انسانها به مقام شامخ انسانی خود که همان رسیدن دلها به حوض کوثر روح قدسی است نمیرسند – جامعهء بشری از نظر ماهیت نفسانی،  و دسیسه کاریهای پنهانی بدتر و خونخوار تر از حیوانات جنگل میگردند.

15- زندگی بنی نوع بشر بدون طلوع آفتاب معرفت خدا در دلهای شان ، غرق در ظلمت متراکم هوا و هوسها ، خیانت و حیله گریها ، جنایت و جفا کاریها ، تقلب و شهوت پرستی ها،  و محکوم نفس و وسواسه ها ی غمبار میگردند.  

از طرف راز دار حقیقت دلها ، عارف آن یگانه بی همتا و مصلح صلح آگاه این دنیا سید محمد هاشم "هاشمی"

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:1  توسط هاشمی   | 

فرشته سبز سلام

فرشته سبز سلام مهر و محبت بارم را با بالهای نکهت افشان عشق و حقیقت ، دین و معرفت ، نور و هدایت، ایمان و اخوت، ایقان و وحدت و خدا و رفاقتم با براق قلم حضور شما عاقلان خلقت، متفکران طبیعت ، مسوولیت پذیران معرفت ، تبعید شدگان در این عالم کثرت و محکوم گردیدگان به مشیت سلطان خلقت تقدیم می دارم.

امیدوارم نخل عشق و امید حقیقی در دلهایتان سبز و سربلند و ریشه دار و بارمند باشد.

اما بعد:

به تمام اندیشمندان و روشن ضمیران عالم ، مخصوصا شما قمرهای سیار شبستانها چنگ و چغانه و نایم و زمزمه و نغمه هایم این است که انسانهای بصیر و بیدار ، برجسته و بی قرار و هوشمند و وجداندار در این خوان طبیعت و حیات بدون توجه و تحقیق مشغول خورد و خواب و تن پروری و خوشگذرانیهای چون حبابش نمی گردند و نیز آن طوفان ضمیران بیدار و بی قرار از صفوف عاقلان بی دین و دین داران لایعقل خارج و به این بصیرت و شناخت  رسیده اند که « دین بدون روح» فلسفه عوام و « فلسفه روح افرین» دین خواص می باشد.

بلی دین اسمانی دارای برجستگی های ممتاز در تمام ابعاد زندگی برای نسل بشر بوده ولی این ضمیر انسانهاست که با جادوی منحوس و واژگون کننده ابلیس ، نور را ظلمت و ظلمت را نور می بینند و اکثریت آنان پروانه ظلمت و عاشق بطالت گشته اند.

ادیان آسمانی و یا انوار وجدانی با معجون حکمت انسانها را روحاً و جسماً در تمام ابعاد ، بسی عالی و بهتر از تمام نهاد های پرورشی جهان برای انسانها می پرورانند.

در بعد اخلاقی ، بصیرت علیای دین آسمانی به انسانها می نمایاند که : ای انسانها ! شما از طریق نجات دل از سلطه نفس و شیطان می توانید در صحرای ضمیرتان شجره طیبه ای را که دارای خصلتهای جذب کننده دلها با ثمرهای شهدزای عفت و حکمت و عدل و شجاعت است پرورانیده و به بار بنشانید.

در بعد جسم که مرکوب روح است شعور علیای دین خدا به انسانها می فهماند که ای انسانها! ای انسانها! شما بدون قالب تن به پرورش روح قدسی که از بدو تولد در شکم افعی نفس و شیطان گرفتار است نمی رسید و بدون پرورش روح قدسی کجا می توانید به سعادت دارین که آزادی همان روح قدسی از شکم افعی نفس و شیطان است برسید؟در بعد فهم و اگاهی می فرماید که : ای انسانها! ای انسانها! از نعمات خوان خدای جهان استفاده کنید و شکر آن را نیز بجا آورید.

شکران نعمتهای خوان گسترده خدای یکتا این است که انسانها نیرو و نور کافی و لازم را از این خوان بگیرند و ان نیرو و نور را نیز جهت به زانو در آوردن نفس و ظلمتها،ابلیس و خیانتها جور و غفلتها تنبلی و کسالت ها جهل و فقر ها و نفاق و کثرتهای آن بکار برند.

در بعد زندگی و سعادت می فرماید: زندگی بدون آزادی ، مرگ بلکه بدتر از مرگ است ولی بصیرت علیای دین تاج، فرق سلطان آزادی ها را آزادی از زندان نفس اماره می داند. این را نیز به طور مشروح نور علیای دین آسمانی روشن می سازد که سعادت حقیقی و مجازی از تابش الماس تاج فرق سلطان آزادیها که همان آزادی از زندان نفس است برای انسانها ممکن می گردد. چرا که آن نور علیای دین آسمانی از ادیان رهبانیت پرور و تارکان دنیا که دنیا و مافیهای آنرا دو دسته با جسم لرزان و نا توان ، بصیرت محدود و کج فرجام ، عقل یک بعدی و شکنجه های فراوان و خود آگاه و غافل شده از جوهره ادیان ، تقدیم اژدهای استعمار می نماید بیزار است.

خلاصه  اینکه بصیرت علیای دین آسمانی می خواهد از حیوان انسان ،از روباه شیر، از قطره دریا ،از ذره آفتاب، از زمین آسمان، از کاه کوه ،از مگس عقاب، از شب روز، از مرده زنده ،از دیو فرشته، از جزء کل، از خار گل، از زهر انگبین، از زشت زیبا، و از اژدهای نفس حوریه قمر لقای روح قدسی بسازد، نه بلعکس آن.

پس وظیفه اولای فرد فرد انسانها این است که خود را با انوار علیای دین آسمانی از طریق کتابهای جاودانی انسانهای جاویدان گردیده روشن و منور گردانند. چرا که  انوار آن کتابهای جاویدانی ، ستاره های آسمان روح قدسی جاویدان است و آن ستاره گان روح به مانند بذر نور در دلهای مستعد و خواهنده اش فروگردیده باعث فلاحت درخت طوبای عقل و روح قدسی می گردد. چنانچه با تحقیقات و تعقیبات ، سالکی به این حقیقت عظمی نرسد ، آنگاه فرض کنید پیامبران خدا و تمام اولیای اعلی برادران و یا پدر و پسرانش باشند، بحال آن سالک مذکور که به فلاحت روح نرسیده چه فایده ای خواهد داشت؟ مانند پسر حضرت نوح«ع» برادران حضرت یوسف«ع» پدر حضرت ابراهیم«ع» و................

برای طبقه اناثی که به مقام آن فلاحت نور علیا نرسیده اند اگر فرض بفرمایید همسر پیغمبر خدا گردند مانند همسر نوح و همسر لوط و ... یا به مقام آن نور علیا رسیدگان چنانچه همسر فرعون خصلتان باشند، مانند حضرت آسیه، هیچگونه سود و ضرری به حال آنان از نظر روحی ندارد.

در اینجا جهت وسعت آگاهی و جهان بینی شما خوبان دو کتاب را معرفی می کنم، امیداورم به دسترس تمام آزادی خواهان اندیشه و تفحص گران تخم و ریشه فلسفه دین و مکتبها و انسان و حقیقتها قرار گیرد و نیز جهت کشف گنج حقیقت و کلید یقین و سعادت بدون مداخله حس و حسادت آن را بارها مطالعه نمائید.

1- فلسفه شرق ، نگارنده مهرداد مهرین 2 - سیر حکمت در اروپا نگارنده محمد علی فروغی.

دقت  !  دقت!

ای رهروان جاده سلطان آزادیها : به زن و مرد و پیر و جوان شما باید بگویم که ارکان قصر شرافتها ، بنیان کاخ سعادتها و ستونهای آسمان خراش سیادتها ، اخلاص است و تقوا و یقین است و حکمت اعلی.

بنی نوع بشر بدون نور اخلاص به خلاصی نمی رسند . بدون تقوا به نور اخلاص نمی رسند بدون نور اخلاص به چلچراغ یقین نمی رسند و بدون چلچراغ یقین به کوثر حکمت نمی رسند قصر شرافتها ، کاخ سعادتها و آسمان خراش سیادت ها، ارکانش همین ستونهای اخلاص و تقوی و یقین و حکمت اعلی می باشد.

اگر رهروان جاده سلطان آزادیها می خواهند به آن کاخ و قصر آسمانخراش عزت برسند،بدون آن ارکان مذکور ممکن و مسیر نیست و نخواهد بود. اما این را نیز باید بدانیم . آنچه که باعث ظهور نور اخلاص در دلهای رهروان جاده هدایت چه از خانمها و آقایان ، در پادشاهی و یا قتلگاه در منزل و یا دانشگاه در محفل و خلوتگاه در خانه و فروشگاه در اداره و صنعتگاه در صدارت و عبادتگاه در بچه داری و پرورشگاه در آکادمی و یا آموزشگاه و بالاخره با هر تخصص و در هر کجا می گردد. این است که اگاهانه و امیدوار در متن فعالیت و ایفای وظیفه ها ، همچنانکه برای بدست آوردن معاش در دوایر دولتی و غیر دولتی با یقین تام ایفای وظیفه می کنند، با باور تام و تمام به انتظار ظهور نور اخلاص در دلهایشان نیز باشند. این را باید دانست که در مقابل معاش در هر فعالیتی که باشید به طور مسلم نیرو و وقت و یا انرژی و زمان مصرف می کنید اما در ازای ظهور نور اخلاص که باعث خلاصی انسان از عالم ظلمت، از عالم کوری، از عالم خون ، از عالم وسوسه و از عالم جهل می گردد . کدام نیرو و بهایی را باید بپردازید؟

توجه توجه !

بهای نور اخلاص که به طور قطع و یقین باید سالکان جاده سعادت بپردازند، سکه های صدق و درستکاری ، تقوا و پرهیزگاری ، عشق و شب زنده داری ، عهد ووفاداری، ایثار و خدمتگذاری و طهارت و خوش رفتاری ها می باشد.

چنانچه خواهنده و یا خواهندگان خدا جهت بدست آوردن نور اخلاص سکه های فوق را نپردازند از هر تبار و ملیت و خانواده و نژاد با عظمتی که باشند ،آنان در تمنا و خدا خواهی شان مشرک و در غفلت بوده تبار و نژاد با عظمت آنها هیچگونه نقشی در زدودن زنگار شرک و غفلت آنها ندارد. در این رابطه قران کریم می فرماید:« مایومن اکثرهم باالله الا و هم مشرکون»«آیه106 سوره یوسف»

در خاتمه از همه شما عزیزان خواهشمندم که با جیش و جنود عالم طبیعت و افلاک همگام و همکار گردیده همچنانکه آنان بدون هیچگونه توقع و تظاهر و طمع و تجاهر به جهان خدا خدمت می کنند شما نیز در جمع همنوعان خود خدمتگزار بی آزار ، مشکل گشای مهردار ، نوازشگر نوربار همدم ثمردار آقای وفادار خانم مهر دار و انسانهای حکمت نثار باشید. تا انشاء الله با چنین بذر منور بتوانیم با سپاه افلاک همدم و همکار گردیده جهت انهدام زور و ظلمت ، جهل و کثرت فقر و نکبت ، غرورو شهوت ، دیو و نخوت ، اندوه و ذلت و ابلیس و لعنت موفق و موید گردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:54  توسط هاشمی   | 

شاهین عدالت

1 شاهین عدالت را در دست بگیرید تا قلب و روانتان نور افشان و سرورباران گردد.

2 ترازوی عدالت را احترام شمارید تا عزیز و محترم و شریف و مکرم گردید.

3 حفظ کفه های میزان عدالت، حافظ صلح و امنیت ملت و کشور های محفوظ دارنده اش است.

4 ترازوی عدالت ، زورقیست که عاملان خود را به دریاهای سلسبیل بهشت هدایت نموده سیر و صفاها می دهد.

 5 با ملکه ی عدالت می توانید به آسمانهای ستاره باران سعادت پرواز کنید.

6 با سجایای عدالتخواهی به حوض کوثرعدل می رسید که از دریای روح قدسی شما سرازیر گردیده است.

7 درد های روان خود را با داروی عدالتخواهی درمان کنید.

8 ملتی که در زیر شاهین عدالت زندگی نمیکنند در متن لجنزار ظلم و ظلمتها گرفتار می گردند.

9 کفه های ترازوی عدالت، محراب فرشتگان خداست پس چه خوبست که انسانها در سر زمین کشورشان برای فرشتگان خدا آن محراب دعا را بسازند که باعث برکت و رحمتها می گردند.

10 کفه های ترازوی عدالت مالامال از عطر زلال بهشتی است ، پس آن را برقرار سازید تا همیشه بوی بهشت را همنوعانتان از شما استشمام کنند که باعث آرامش روان و آسایش جسم و جان انسان می گردد.

11 با شکستن شاهین عدالت ، سلسله ی شریف وحدت ، شهپران همای سعادت و بالهای فرشته ی ایثار و رافت های یک جمع ، خانواده و یا ملت می شکند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:52  توسط هاشمی   | 

عدالت اجتماعی

هر گاه انسان از کلمه ی عدالت صحبت می کند، در اصل از مقام روحی و جایگاه آسمانی انسانها می گوید، کلمه ی مبارکه ی عدالت شاخه ای است از درخت طوبای وجود انسان، انسانها با اعتصام به شاخه ی عدالت ، به آسمان نور و سرور ، فلاحت روح غفورو بهشت آزادی و صفای حور پرواز و صعود می کنند.

اگر انسانها عادل نباشند بدون شک ظالم خواهند بود . ظلم و ظلمت شاخه های درخت خبیثه ی وجود انسان است که صاحبان و متوصلان خود را به نار جهنم شیطان سقوط می دهد.

هر گاه ما از عدالت اجتماعی صحبت می کنیم به طور مسلم از مساوات و برادری و از ایثار و فداکاری می گوییم . وظیفه ی طبقات مختلف و اصناف گوناگون مردم جهت عدالت گستری و حفظ عدالت اجتماعی ، بابهای جداگانه و مسیر های خاص خودش را دارد. مثلا یک صنعتگر اگر بخواهد شاهین عدالت اجتماعی را حفظ نماید، باید کیفیت و کمیت موادی را که از آن استفاده می کند مد نظر داشته و همچنان دقت و بررسی های فنی را طوریکه باید مراعات شود مورد توجه خاص قرار دهد.

فرض بفرمایید یک زارع ، یک تاجر، یک وزیر، یک قاری قرآن ، یک فروشنده ، یک داکتر و امثالهم اگر بخواهند کفه های تراوزی عدالت اجتماعی را حفظ نمایند، چگونه باید از داشتها و توان خود استفاه کنند؟ که من بطور مختصر به تفصیل آن می پردازم:

یک زارع اگر بخواهد لباس عدالت اجتماعی را در بر کند تا همیشه مفرح و دل شاد باشد وظیفه اش این است است که محصولات زمین خود را در دسترس بندگان خدا به طور منصفانه جهت خوشنودی خدا بگذارد نه برای افزایش سرمایه و احتکار و ثروت اندوزی و پنهان کاریهای حیله دار.

یک تاجر نیز هنگامی می تواند دارای لباس حریر و آرامش بخش عدالت اجتماعی گردد که زیر بنای تجارتش خدا و صداقت با شد نه تمایلات نفسانی و سلطه های شیطانی، یعنی زیر بناهای معاملاتش را خدمتگذاری به همنوعان و کشورش پی ریزی کند نه نیت و مرامهای دیگر.

همچنان یک وزیر اگر بخواهد که توسط دستهای فرشتگان خدا ملبس به لباس های نور گردد باید در پشت میز کارش با قلب و جان مغز و روان و جسم و توانش در خدمت بندگان خدا و ایجاد رایحه ی عدالت و صفا باشد نه به اندیشه ی حفظ مقام و معیشت ها، خودستایی و منیت ها ، ثروت اندوزی و غفلت ها.

یک قاری قرآن کریم نیز اگر بخواهد که لشکران نوری خدا او را بدرقه و درود باران نمایند باید به توسط انوار قرآن مردم را آگاه و رحمت افشان، بیدار و نورباران و واقف از جواهرات دل دریای قرآن نماید نه لحن و صوت تنها و زمزمه های بی روح و بی تفسیر و بدون مغز و معنا.

یک فروشنده هنگامی باعث حفظ میزان عدالت اجتماعی می گردد که با باز کردن در مغازه اش صداقت و صمیمیت ، صفا و محبت و عطر وجدان و طهارتها راهنگام معامله به مشتریان خود بباراند نه خیانت و قیمت فروشیها ، تقلب و پنهان کاریها و چرب زبانی و حیلت را.

یک داکتر نیز وقتی توسط طبیبان سمایی و فرشتگان خدایی نوازش و رحمت افشان می گردد که در معاینه خانه و یا اطاق طبابتش در خدمت دلهای همنوعان خود باشد نه به فکر پول آنان.

بلی ، مریضان به نوازش دلهایشان ضرورت دارند، آنهم نوازشهای یک طبیب.

هنگامی کفه های ترازوی عدالت اجتماعی را طبیبان کشور ما آن قسمیکه سهم ایشان است به طور مساوی بر قرار نگه می دارند که در مقرطبابتشان ضمیرآ در خدمت همنوعان خود باشند نه به اندیشه ی ثروت اندوزیها. همچنانکه سوگندنامه ی آن عزیزان همین امر را اصل دانسته است، باید به آن سوگند نامه ی مقدس عمل نمایند تا ترازوی عدالت اجتماعی توسط صفوف داکتران محترم کشور ما محفوظ و بر قرار گردد.

توجه ! توجه !

فرد فرد کشور نسبت به حفظ کفه های ترازوی عدالت اجتماعی نقش دارند و هر کدام آنان نسبت به نگهداری آن مسوول اند. مخصوصا مسوولین طراز اول کشور مسوولیت بیکران و جایگاه بس خطیر و حساسی را دارا می باشند.

دقت ! دقت!

همچنانیکه یک پرنده نسبت به حفظ و بزرگ کردن جوجه هایش وظیفه ی خاص دارد مسوولین طراز اول کشور نیز وظیفه ی خاص نسبت به حفظ عدالت گستری و برقراری مساوات در بین افراد جامعه و ملت دارند.

بطور مسلم همانگونه که تخم های یک پرنده بدون مراقبت های خاص آن پرنده تبدیل به جوجه نخواهد شد ، توانهای بالقوه ی افراد کشور نیز بدون دقت های پدرانه مسوولین طراز اول کشور بالفعل و فوران و منجر و نورباران نمی گردد.

بذر عدالت اجتماعی را باید مسوول اول کشور در سرزمین دلهای وزراء و مشاورین خود بیفشاند و آن بذرها را توسط انوار حکمت خود آبیاری کند تا آن بذرهای نور و شرف از دلهای وزراء و مشاورین جوانه زنند و تبدیل به خوشه های نور و عدالت ، اگاهی و حکمت ، تقوا و بصیرت و صفا و عفت گردند. وانگهی آن کانونهای نور و ضیاء هرکدام وظیفه دارند که در دلهای روسای تحت قیادت خود بذرهای نورعدالت را بریزند و با آب بصیرت و حکمت ها آن بذرهای نور و شرف و معنا و هدف را آبیاری کنند.

آن روسای محترم کشور نیز مدیران تحت لوایشان را با سخنان حکمت بیز خود متوجه مسوولیت های شاخص و زبده یشان گردانند تا از این طریق کلمه ی مقدس عدالت جایگاه خود را در متن دریای جامعه پیدا کند و افراد جامعه نیز ارزش عدالت اجتماعی را دانسته دلهایشان را آماده ی بذرافشانی نور عدالت از زبان محترم مدیران در گوشه و کنار این کشور گردانند.

بدون این نسخه و فرمول هر گز افراد جامعه از رحمات فرشته خصال خصیصه ی عدالت برخور دار نگردیده و نمی توانند نقاب از سیمای فرشته منظر و نشاط  انگیز عدالت اجتماعی بردارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:51  توسط هاشمی   | 

نکته های راجع به حقیقت انسان

1 هر گاه انسان حقیقتش گم شد اگر تمام آنچه که در جهان است بدست آورد، مستغنی و شادروان و مطمئن و دل آرام نمی گردد.

2 تمام جنگ و خشونتهای خانوادها، ملی و بین المللی برای این است که خود اسمانی انسانها در ضمیر خودشان بغارت رفته است.

3 حرص و ولع ها ، تکاثر ثروت و سرمایه ها و بدون توجه عقل، بدنبال امکانات غیر ضروری دویدنها، برای این است که انسانها، چشمه آب حیات نهاد خود را که باعث رفع عطشها می گردد فراموش کرده اند.

4 صلح جهانی از برقراری صلح در عالم نهاد دولتمداران کشور ها تحقق می یابد.

5 نسل بشر تا به نور خود شناسی نرسند قلب آنها در اهریمن نفاق انداز ، اسیر و گرفتار است.

6 انسانهای غافل از حقیقت  وجود ، قلبشان زخمی است ولی به توسط مسکنها ی سرمایه و سرگرمیها ، درد آن زخم را حس نمی کنند.

7 در سطح جهان ، در همه قاره ها و تمام ملتها و نژاد ها ، درد اساسی انسانها یکی و درمانش نیز یکی است و آن یافتن خود آسمانی و آزاد شدن از دست خود کاذب و یا شیطانی آنها می باشد.

8 بزرگترین خدمت به بشریت ، ایجاد انقلاب در عالم ضمیر انسانهاست و آن اینکه با ادوار حکمت، اهریمن را از تخت دلها فرود آوردند و روح خدا را در آن تختها بنشانند.

9 سعادت بشر اینست که به توسط انوار حکمت انبیاء دربهای جهنم را که اتشهای نفس و شیطان است ببینند و در های بهشت را که حکومت عقل قدسی در دلها است باز نمایند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:50  توسط هاشمی   | 

رمز سعادت

تپاننده قلب و حرکت دهنده اعضای من!

ای آمر تمام حالات و تحولهای من!

عفو شما را می طلبم ، عفو شما را می طلبم.

من از هر طرف در دست لشکران سریع السیر شما محاصره و در حصارم

در هر لحظه در مقابل چشمان تیز بین وظیفه داران مدبر شما در انتظارم .

کجا می توانم عملم را از شما پنهان کنم .

حتی خطورات اندیشه ام را،

پندار چشم و منظور نگاهم را نه تنها می دانی،

که بتوسط فعالان سریع العمل خود تعقیبش نموده مراقب آن منظور و پندار نگاهم هستی، تا اینکه اگر خدای نکرده آن پندار زشتم به کردار، بیانجامد و آنگاه قلبم را بتوسط نفس و شیطانم که لشکران فعال شما می باشند زنگاری و کدر نموده ، فضای ضمیرم را غبار آلود و غم انگیز و تاریک و کثرت بیز می گردانی،

ای خدای بی نهایت مهربان و با احساس!

بحق خوبان در گاهت،

بحق رسیدگان به نور رضایت،

بحق آزاد شده گان از دست مدبرانت، و برخورداران از نعمت امتحانت،

که امر سرنوشتم را با لطف و کرم خویش تدبیرفرما.

ای خدای جهان آفرین و جان آرا!

گل آرا و بلبل آرا!

تبسم و سنبل آرا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:47  توسط هاشمی   |