[
آهنــگ عشــق
بدون دلبر این دلــــرا نمی خواهــــــم نمی خواهـــــــم
تن بی جان و بسمل را نمی خواهـــــــم نمی خواهـــــم
به افسون نگاه دلربایت بی دلــــــــــــــم جــــــتانـــــا!
به قربانت دلم، دلرا نمی خواهـــــــــم نمی خواهــــــم
الا یار قشنگ و شـــــــــوخ و بی پــــــروا و فتانــــــه!
بکس روبند و، حائل را نمی خواهم نمی خواهـــــــــم
نمی دانم چرا کردی صدایم، وانگه رم کــــــــــــردی
رم زیبای مایل را نمی خواهــــــــم نمی خواهـــــــــم
من حیران حسنت، ای سرا پـــــــا عشـــق و آه مـــــن
به جز دست حمایل را نمی خواهــــم نمی خواهــــــم
بیا با خنجر مــــــژگان عشــــــق داغ عـــــاشق کــش
که غیر از این شمایل را نمی خواهـم نمی خواهـــــــم
دلم در انتظار یک نگاه چشــــــــــم جــــادویــــــت
جواب رد سائل را نمی خواهــــــــم نمی خواهــــــم
الا ای فکر و ذکر هاشمی غرق یـــــــــــم عشقــــت
به موجت کش، که ساحل را نمی خواهم نمی خواهم
بهــار جـــذبه و عشــق
با قـــــامت جان آمـــــده ام بهــــر تمــــاشا
مخمــــــــور تو ام ساقـــــی فروردین زیبـــا
من عاشــق سلطان بهـــــــاران جهانـــــــــم
پــــــــروانۀ آن نـــــــــور دل مهوشیـــــانم
محوم ز تماشای بهــــار و گُل صــــد رنگ
با نالۀ بلبــــــــل که کشــــد از دلکی تنـگ
بس طوف که می کرد به اطراف دوصد گُل
با جذبه عشـــــق آن دل پُر سوزک بلبـــــل
من غرق تمـــاشای نه گل، بلــــکه گل آرا!
بودم ز تجــــلای لقـــای تو چــو مـــوسـی
ای یار وفــــــــــادار قشنگ دل تنـگــــــم
آتشـــکدۀ عشـــــق تویی ربّ قشنگــــــــم
خاکستر آن عشق مقــدس چو مسیحــــــــا!
خواهــــــــان شــــده جانم الا لیلی یکتـــــا
محــــراب دل اشک فشان همــــه عشــــاق
ای لیلی جانـــم به خــــدا در همه آفــــاق
بی وهم و گمان و شک و ریب و ظن و شُبه
بــــودی تـــــــو الا یا وفـــــادار همیشــــه
کلک هنــــــر آرای تو در خیمۀ زلفــــــان
نقشی بنموده رخی بس دلکش و خنـــــدان
از سنبـل چون گُل چه بگویــــم به تو ای یار
یـا ابرو و چشمــــان و لب شهـــد شــکر بار
تو رب بهــــــــار و گل و گلــــزار دمن ها
شبنـــم بـــه رخ گـل تـو زدی رب چمنـها
قـامت کش ســــــرو سهـــــی باغ تویی تو
کوکـــــوی نشسته به ســــرش داغ تویی تو
کلک صفتــــت رایحـــــه آرای بهـــــاران
کان نکهت عشــــاق ز جانان شده افشــــان
من عاشــــق کلک هنــــرستان شمـــــــایم
مجــــذوب تجلی فــــــراوان شمــــــــایم
ای خالــــــق فصــــل طرب و عیش بهاران
از فطـــــرت در خواب و خزان گونۀ انسان
در حیــــرت و تــــــرسم که ماند ز شگوفـه
آن نخــــــل سمائی بشـــــــــر طور همیشه
خواهان بهــــــار دل و یا فطـــــــرت انسان
گــــردیده دل " هاشمی " ای رب بهــاران
کان رایحــــــــه عطـــر بهـــــــارانۀ فطـرت
غـــــم ها بزداید ز بشـــــــر با فــر حکمت
خـــدا خـــدا تو بگــو
خدا خدا تو بگـــو بـــــا که آه و نالـــه کنـم
اگر نظر نکنی بر دلم چــــــه چـــاره کنــــم
الا تو عشق من و جذبه هـــــــای سوز سحــر
ز غمزه های تو، اشکم روان چو ژاله کنـــــم
الال طبیب و حبیب و شفیـــق و مــولایـــــم
اگر روی ز دلم، قلب را دو پـــــاره کنـــــم
تبســــم لــــــب یاقــــوت عشــق بارانــــت
دلم شکار نموده، چــــــرا بهـــانـــه کنــــم
خوشم خوشم به تو لیلی و عشق سوزانــــــم
ز دل مرو که هــــــر لحظه ات نظاره کنـــم
ولی ولی ز تو یک خواهش دیگـــــــر دارم
اگر قبول کنی، اخگرم شـــــــــراره کنــــم
بزن به قلب و جگر تیرهـــــــای مژگانــــت
که تا ز عشق تو دلرا میـــــــان شعله کنــــم
بر برگهــای لــــب دل ببوسمت مــــــژگان
پس آنگه جان دهم و عشق خود فسانه کنـم
الال حقیق حـــور و پــری و مـــه رویــــان
دعای هاشمی را بر درت حوالــــــه کنــــم
جامعه و ملت سازی نمونه و ممتاز!
جامعۀ انسانی اسوه و پیشتاز بدون رهبری نمونه و ممتاز ممکن و میسر نمی گردد؛ پس برای ساختن چنین جامعۀ میمون و مبارک قائد و جلودار آزاد و زبده، زندان ضمیر را شکسته، عالم نهاد را فتح کرده، فلاحت روحی را حظِّ عقلی برده، سیمای فطرت را تماشا نموده و میکانیزم جوهری ظلمانی و نورانی وجود انسان را شناخته، می خواهد.
یقیناً فرهیختگان جامعۀ انسانی در هر کجای جهان می دانند انسانهای به مقام انسانیت رسیده در بین جامعۀ بشری انگشت شمار اند، چه رسد به اینکه افراد کثیری از انسانها که قله های کوه فطرت را فتح کرده باشند در دنیای بشریت کنونی و مخصوصاً در تحت حاکمیت رؤسای غافل از خویشتن خویش، بطور دسته جمعی انتظار داشته باشیم.
از این مبحث و مقال این انگیزه ایجاد می گردد که چرا آنچنان انسانها کم و نادر اند؟ و علت کمی آن ها در چیست؟
توجه توجه! انسانیت انسانها از بدو تولد در عالم نهادشان در زندان ملوث نفس محبوس می باشد؛ یعنی اینکه بنی نوع بشر هنگامی که به دنیا می آیند و از مادر زاده می گردند با سلطۀ روح حیوانی و قوه های شهوت، غضب ویا حرص و منیت مجهز هستند. بنابر آن علت، از اوجب واجبات و اشد ضرورت ها برای اصلاح افراد جامعه و ظهور جواهر فضیلت های انسانی این است که جو و فضای ملت و کشور باید از نَفَس قائد ویا امیري که به روح مسیحايی ویا حاکمیت فطرت الهی خودش رسیده است، نکهت افشان و صفا باران باشد.
بلی، از نظر انسان شناسان صاحب دل که به معرفت نفس شان نایل گردیده اند و نیز به حکم وجدان و فرمان عقل، جلودار و رئیس جامعه بشری اند نبايد هرگز غیر از فرد به تولد مجدد رسیده، از زندان نفسش برآمده، از معراجهای روحی برخوردار گردیده، از بهار قلب و جانش فرحناک شده و بالآخره از انوار عقل قدسی روشنی یافته، انتصاب ویا انتخاب گردد.
علت این که انسانهای به مقام انسانیت رسیده در بین ملت ها کم و اندک اند، دقیقاً بی توجهی انسانها به ظرافت بینی های فوق می باشد. هدف از نوشتن این مقال تحت عنوان جامعه و ملت سازی نمونه و ممتاز، درد شدید و طاقت فرسایی است که عالم ضمیر و نهادم را - برای اینکه چراانسانهاخویشتن خویش را که کلید گنج استغنا در آن است فراموش کرده اند- می آزارد.
همنوعان عزیزم مخصوصاً افراد ملت حیران و گرفتارم! بنی نوع بشر بدون دست یافتن به آن کلید گنج استغنا، در هرکجای این دنیا که باشند فقیر و غمبار و بردۀ اهریمن مکار هستند. مسلماً انسانها نظر به استعدادهای شان رشدو پرورش لازم را می يابند و هرکدام برخوردار از منصب و مقام ها، فن و هنرها، علم و دانشها، ثروت و سرمایه ها، صنعت و کارخانه ها و زراعت و باغداری ها می گردند، اما به کلید گنج استغنا دست پیدا نمی کنند. جامعه نمونه و ممتاز آن جامعه ای است که به کلید گنج استغنا دست پیدا کرده است.
توجه توجه: تمام ذرات کائنات، همۀ اصناف موجودات، جنود سماوات، نظم دقیق گردش افلاک و ایجاد جهان و گسترش این خوان غرق نعمات برای این منظور وظیفۀ شان را حفظ و اجرا می کنند تا جهاندار یگانه و ناظم عالیه، کلید گنج استغنا را که فلاحت روح قدسی است به انسانها که فقیران زمین، حقیران لئیم، عاصیان شیطان در کمین، امانت برداران سرِّ عظیم و حاملان روح رب العالمین اند از طریق کسب نور معرفت که حاصل بندگی مخلصانه است لطف و عنایت فرماید. فلسفۀ ظهور انبیاء و ضرورت ایجاد فضای معنوی برای جامعه ي بشری جهت بدست آوردن همان کلید گنج استغنا می باشد.
بنأ ً، بنی نوع بشر تا به ظهور و دریافت آن گنج موفق نمی گردند از فقر و نکبت ها، جهل و تاریکی ها، نفاق و خشونت ها، حرص و شهوت ها و اندوه نهاد و عصبانیت ها خلاصی پیدا نمی کنند.
دقت، دقت: جامعه بشری اگر ندانند که کسب نور معرفت خداوند جهان ارزشمندتر از هر ثروت و سرمایه، مهر آفرین تر از هر مادر، نیرو دهنده تر از هر امکان، اطمینان بخش تر از هر حامی و پرنشاط تر از هر سُرور می باشد؛ به مانند این خواهد بود که آنچنان جامعه و ملتي از قلب آسمان سقوط نموده و در کام مرگ حتمی بلعیده و نابود گردیده است. بنابر این جامعۀ مبارک و میمون جامعه یی است که رئیس دولت آن دارای نور معرفت خدای جهان باشد، چراکه آن نور معرفت از افراط و تفریط ها، شتاب و کسالت ها، فحشا و منکرها – قلب، اندیشه، عقل و بینش انسان ها را بر حذر داشته در جادۀ نور افشان آزادی و عدالت، روشن شده گانش را هدایت می کند. یقیناً تمام فضيلت های روحی، خصلت های فطری و اخلاق و شرافت های عقلی بشر نیز در فضایی ظهور و رشد می کنند که در آن فضا، قائد و جلودار انسانها حکیم و حاکم حکمت فشان باشد.
جامعه و ملت سازی نمونه و ممتاز بطور قطع تنها از عهدۀ حاکم حکیم بر می آید و بس. چراکه حاکم حکیم آن نور و نیرویی است که قوه های ظلمانی جهان کبیر یعنی جیش و جنود خبیثه و ملعونه عالم ضمیرش را فتح نموده است و از طریق آن فتح نادر دقیقاً عالم نهاد بشر و قوت های مختلف ظلمانی و نورانی، زمینی و آسمانی و روحی و نفسانی آنرا می شناسد. بناءً واضح است که عالم بشریت به اینچنین حاکم حکیم که عارف به میکانیزم وجودی انسانها و همچنین عارف به خالق و آفریدگار آن میکانیزم می باشد، ضرورت مبرم دارند.
اگر ملت ها غیر از حاکم حکیم، جلودار و قائد دیگر میخواهند، این را بدانند که از کشف کلید گنج استغنا محروم می مانند. روی همین غفلت ها است که در سطح کرۀ زمین و قاره های جهان در میان کشورها حاکمِ حکیم و عارف رب العالمین نادر و کمیاب است و دقیقاً تمام خشونت های جهانی، نا موزونی های اقتصادی، فقرهای دسته جمعی، اختلافات ایدئولوژیکی، آلودگی های وجدانی و جنایت های وحشتناک و تکان دهنده و معمّايی را ناشی از همان غفلت جبران ناپذیر انسانها بدانید.
من هرگز نمی گویم که از ظهور استعدادها، بالفعل نمودن قوۀ نبوغ ها، پرورش اندیشه و خردها که باعث تسخیر قوه های طبیعی، کشف معادن زمینی و استخراج مخازن قلب دریا و کوه و صحراها می گردد غفلت روا دارید؛ و لیکن می گویم که با برخوردار گردیدن از آن قــوه های نعمت افشان طبیعی، جامعه انسانی و نسل بشر تا به آن کلید گنج استغنا دست پیدا نکنند دارای روح انسانی و مقام انسانیت نمی گردند. همه می دانید که انسان موجودی است دو بُعدی که یک بعد آن اگر بحال خودش گذاشته شود دنی تر از هر دنی می گردد و اگر تربیت و هدایت شود عالی تر از هر عالی ببار می نشیند. پس واضح و آشکاراست که از اشد ضرورت ها برای جامعه ي بشری ایجاد و برقراری حکومت حاکم حکیم و عارف رب العالمین می باشد. جدی تر باید گفت که بطور قطع، انسانی که آن کلید گنج استغنا را به دست نیاورده حق حکومت کردن بالای انسانها را ندارد؛ اگر چنانچه این گستاخی را روا میدارد ناخودآگاه مورد خشم جهان آفرین و خالق خودش قرار می گیرد. و آن خشم خدا این است که آنچنان امیر گستاخ را در دست قوه های شهوت و خشونت که لشکرهای فعال خدا در عالم ضمیر بشر است اسیر نموده از بزرگترین سعادت که یافتن همان کلید گنج استغنا است محروم می گرداند.
ای انسانهای قرن بیست و یکم عیسوی!
بطور جد باید بگویم که نسل بشر برای اینکه مورد عفو و بخشش خالق شان قرار بگیرند آفریده شده اند! و بدون یافتن و برخورداري از نور آن عفو و عنایت های الهی، آنها ذلیل ترین و مسئول ترین پدیده های جهان می گردند؛ پس وظیفۀ اصلی انسانها رسانیدن دلهای شان به عفو و رحمت خداوندی میباشد و بس.
انسانها در هر کجای این جهان که هستند دارای هر قوم و ملیت، لسان و مدنیت، دین و مذهب، ذوق و مشرب، پوست و رنگ صورت، تحصیلات علمی و مدرک، جایگاه اجتماعی و قدرت، برخوردار از هر گونه امکانات و ثروت، هنر نمایی و صنعت، باغداری ها و زراعت و ریاست های عالی تا مقام والای صدارت که باشند، از منظر روح لاهوتی و عقل قدسی، بدون بدست آوردن آن کلید گنج استغنا تمام آنها فقیران کور، حقیران در تنور، عاصیان رب غفور، حباب هایی در بحور، زندانیانی منفور، جفاکارانی در حضور، مغروران مزدور، سلیمانان افتاده در زیر پاهای مور و دشمنان خدا و انبیای مغفور هستند.
بلی، سرنوشت انسانها نظر به انتخاب شان در دستهای جان و ارادۀ خود آنها رقم می خورد ولی بزرگترین خیانت را برای انسانها جلوداران و رؤسای آنها می کنند که قلم سرنوشت را با حکومت های تاریک و غافلانه، ناخودآگاه در دستان نفس و شهوت ها و هوا و هوس های افراد تحت حکومت شان می دهند تا آن قلم های کردار زشت، سرنوشت زشت را برای آنها بنویسند و رقم زنند.
فریاد وجدان، فریاد وجدان: ای امیران جهان و بالاخص رؤسا و جلوداران کشور عزیز خودم!
لباس رهبری انسان ها را (که حاملان روح خدايند) اگر شما برخوردار از کشف آن کلید گنج استغنا نگردیده اید از تن بدر آرید وگرنه بازی با خدا و ارواح مطهر انبیأ شما را مورد خشم و غضب خود قرار می دهد. تا به کی شما که راجع به جوهر قوت های ظلمانی و نورانی عالم ضمیر انسانها هيچ گونه تحقیق و تعهد، مطالعه و تعمق، انوار حکمت و تشهد و عشق عالی و نور تعبد ندارید خودتان را پیشوا و هادی امانت برداران خدا که انسانها اند قرار مي دهيد؟ آیا می دانید که وظیفه شما از منظر مبارک انبیای خدا چیست؟ شما در کرسی خلیفه های خدا که در راه کشف و استخراج گنج استغنا از معادن کوه دلهای شان سر و زر و جان و هستی خویش را با عشق و یقین کامل دادند تکیه زده اید، آیا مسئولیت خودتان را دانسته اید؟ یا با خدا و ارواح مطهر آنها بازی می کنید؟
تا هنگامی که شما غافلان از خویشتن خویش ناخودآگاه با خدای جان و جهان بازی می کنید، جامعه بشری از رحمت های خدا محروم مانده، هرگز چهرۀ ملکوتی خودشان را که تمام حوریان و نوریان ارض و سما عاشق آن سیمای ملکوتی بشر اند نمي بينند. دقیقاً، این چنین محرومیت همان کوتاهي دست انسانها از رسیدن به آن کلید گنج استغنا است.
در ختم این مقال باید بگویم که رسیدن دست بشر به آن کلید گنج استغنا ابتداء نور شکر و سپاسگزاری عاقلانه می خواهد و سپس همت بلند، تفکرهای عمیق و دردمندانه، جاذبه های دعا و زمزمه های عاشقانه لازم دارد تا از طریق آن عناصر مضطریت، مشعل اخلاص از کوه طور قلب، تابان و نور افشان گردد و دقیقاً جذبه های آن نور طور قلب است که باعث تسخیر قوه های ظلمانی عالم ضمیر می گردد و فعالیت های جنود ضمیر را در جهت خدمتگزاری روح خدا که امیر و سلطان این چنین ضمیر گردیده است فرمان می دهد. با این تحول عالم ضمیر، دست های جان مصفا آن کلید گنج استغنا را که شعاع مقدس فلاحت روح قدسی است در دست های قلب خدمتگزار روح خدا می گذارد و با تصاحب آن کلید گنج استغنا است که هر از چند گاهی فرزندی از فرزندان حضرت آدم که در زمین هبوط کرده بود، چه از آقایان ویا خانم ها همچون پدر شان مفلح و آزاد گردیده دوباره به قرب جانان عروج میکنند. "انا لله و انا اليه راجعون" (قرآن كريم).
